مستند صوتی شنود قسمت ۱ فصل ۱ | شروع بیداری

مستند صوتی شنود قسمت ۱ فصل ۱ | شروع بیداری
قسمت اول مستند صوتی شنود
تجربه گر کتاب شنود در پی حذف برخی قسمت های کتاب شنود توسط ارشاد و نامفهوم شدن برخی قسمت های آن و همچنین بیان برخی مطالب گفته نشده ، تصمیم به روایت صوتی تجربه خود گرفته است و استاد امینی خواه مستندات روایی مرتبط با تجربه را بیان می دارد.
مروری بر نکات جلسه اول :
۱-بیان مطالب کتاب شنود بدون سانسور
۲-روشن شدن زوایای وسیعی از عالم شیاطین
۳-تصاویر عجیب شیاطین
۴-اجناس مختلف شیاطین
۵-بیماری که تجربه را رقم زد
۶-گردابی که از جنس نور بود
۷-حضور اجدادم را احساس میکردم
۸-پیرمردی که بسیار نورانی و با جذبه بود
۹-علاقه شدید و اشتیاق دو طرفه به فرشته مرگ
۱۰-اعمالی که تجربه گر به آن تکیه کرده بود
۱۱-جلوه نفس لوامه
متن گفتگو قسمت اول مستند شنود
حاج آقای امینی خواه: روز شهادت امام صادق علیه السلام هست و تسلیت عرض میکنیم خدمت همه شیعیان و محبین حضرت و دست توسل دراز میکنیم به محضر امام صادق علیه اسلام که کاشف حقایق و به فال نیک میگیریم این روز رو از جهت اینکه باب یک گفت و گویی باز شد و یکی از دوستانی که دوسالی است، حقیر توفیق آشنایی با ایشون رو داریم و بعد از کتاب شنود با این عزیز و بزرگوار توفیق رفاقت پیدا کردیم و بحمد الله صمیمی شدیم ولی تو این دوسال تا به حال خیلی باب گفت و گویی این شکلی باز نشده. اواخر یعنی تقریبا دو ماه پیش بود؟ بله آقا
آقا صادق: بله.
حاج آقای امینی خواه: دو ماه پیش بود فرمودن که من یکسری مطالب هست که نگفتم تا حالا توی مصاحبه کتاب شنود. خب البته خود کتاب شنود هم بخش زیادیش حذف شده و ارشاد اجازه چاپ نداد و یک بخشیش ادغام شده همینهایی که هست و گنگ شده مطلب و از اون شفافیتش افتاده ویک بخشیش هم ایشون اصلا تا به حال نگفته و فرمودن که میخوام اینها رو به شما بگم که امروز صبح دیگه لطف کردند و میزبان بودن و یکسری چیزها رو گفتن. خودشون گفتن من تمایل دارم اینها ضبط بشه و انتشار پیدا کنه. چون ایشون به لحاظ شغلی که دارن نمیتونند مصاحبه تصویری داشته باشند، توی برنامه زندگی پس از زندگی نمیتونستند شرکت بکنند و اصرار هم جانب خود ایشون بود. باز بعدا حرف درست نشه علیه بنده و آقای عمادی که ما خلاصه اومدیم یک جریان موازی شکل دادیم برای بحث تجربیات نزدیک به مرگ. خودشون اینجا تصدیق میکنند که از جانب خود ایشون بود. این درخواست درواقع و این پیشنهاد که ایشون مطالب رو به حقیر بگن و از این مجرا این مباحث پخش بشه. تایید میکنید دیگه آقا جان؟
آقا صادق: بله.
حاج آقای امینی خواه: عرض کنم خدمتتون که و این گفت و گو خلاصه پیشنهاد ایشون بود و شکل گرفت که اساسا از اول تمام این قضایا رو یکبار به طور کامل بدون ویرایش، بدون سانسور و هرآنچه که بوده انشاء الله مطرح بکنند و منعکس بشه. بعد برخی از مطالبی که فرمودن برای بنده خیلی عجیب بود. قبلا هم عرض شده بود که توی تجربیات نزدیک به مرگ، این قضیه شنود، یک ابداعات عجیبی یعنی مطالب خاص خیلی بکر خیلی خاصی داره. یکیش همین بحث عالم شیاطین هست که حالا بنده در ذهنم نیست، چیزی اندازه این گفت و گو و مطالبی که ایشون فرمودن تجربه که اینقدر زوایای وسیعی از عالم شیاطین رو نشون داده باشه.
امروز هم تصاویری رو به ما نشون دادن و فرمودن این شیاطینی که من دیده بودم رو بعدا توی تصاویری توی فیلمهایی دیدمشون و میفرمودن که این هالیوود انگار با این شیاطین زندگی میکنند. دقیقا تصاویر این شیاطین رو بدون اینکه مو بزنه ساختن و ایشون تصاویر رو به بنده نشون دادن که اینها رو، البته جنسهای متفاوتی بودن شیاطین. مثلا یک عدهاشون خرابکار بودن یک عده فقط وسوسه میکردن یک عده جاسوس بودن، اطلاعات میبردن میآرودن. مسئولیتهای مختلفی که داشتن که حالا انشاء الله خودشون توضیح خواهند داد و به فال نیک میگیریم این روز شهادت رو که عنایت امام صادق علیهالسلام باشه انشاء الله. برای اینکه این معارف و این حقایق کشف بشه و نشر داده بشه از این طریق.
این برادر عزیزمون رو هم با اسم مستعار امروز صدا میزنیم به نام آقا صادق که هم استعاره باشه از روز شهادت امام صادق علیهالسلام و خودشون الحمد الله اهل صدق هستند و این مطالب هم صادقه و کشفیاته صادقه و انشاء الله که این گفت و گو رو حقیر با حاج آقای عمادی خدمت ایشون داشته باشیم و مطالب رو بتونیم خدمتشون بشنویم و از اول انشاء الله منسجم مطرح بکنند. البته طبعا یکسری مطالب یادشون میاد. خودشون گفتن من این برنامههای شبکه چهار رو که میدیدم ماه مبارک، یکسری مطالب برام تازه یادآوری شد. تجربهای که مطرح کرده بودن و کتاب شد در بیمارستان بوده و در واقع دوران نقاحتشون بوده در بیمارستان و یکسری مسائل رو بعدا دوباره مرور کردن و اولی هم که این قضیه سال ۹۳ پیش اومده، میفرمودن تا دوماه بعد از برگشتم هنوز تو اون حال بود و چشمم باز بود و نمیتونستم زندگی بکنم و خیلی اتفاقات که امروز یکسری چیزهاش رو گفتن، خیلی عجیب و جالب بود که درخواست میکنیم که بگن همه اینها رو. انشاء الله هرچی تو ذهنشون هست خود امام صادق علیه السلام هم انشاء الله تفضلی بفرمایند، تصرفی بفرمایند هرچی که بوده یادشون بیاد، شاید یکمی نظمش بهم بخوره و یکسری مطالب تو هم دیگه بشه، بهرحال ریش و قیچی دست خودشون دیگه از اول شروع کنند به صورت کامل مطالب رو بفرمایند.
آقا صادق: بسم الله الرحمن الرحیم. خب اول اینکه تشکر میکنم از حاج آقا و حاج آقا عمادی که به بنده خیلی کمک کردن توی حالا هدایت مسیر زندگیم. من سال ۹۳ که این اتفاق برام افتاد خب به بعضی از دوستان ونزدیکان، خانواده همسرم، به خود همسرم، به برادرا، خواهرا، اطرافیان و همکارا بعضی وقتها این مطالب رو میگفتم حاج آقا. و اینکه در مورد فلانی فلان چیز رو دیدم، در مورد فلانی فلان جور شد. مثل همین تجربیات نزدیک به مرگی که میگفتن ما اینها رو دیدیم ولی به بعضیها که میگفتیم مسخره میکردند. زمینهاش نبود واقعا و به بعضیها که میگفتم موضع میگرفتن. دیگه من یعنی تصمیم گرفتم دیگه به هیچ کس هیچی نگم. استاپ دادم حرف زدنم رو. و خیلی برای خودم سخت بود که من همچین چیزی دیدم، خب اول اینکه چرا دیدم؟
چرا من رو بردن ۱۰ روز توی بیمارستان و این چیزها رو به من نشون دادن و من برگشتم بدون هیچ ماموریتی؟ مگه میشه؟ مگه میشه خب چون یکسری مطالب دیده بودم مربوط به اشخاص نبود، مربوط به جامعه بود. نه جامعه ایران، به یک امت، حتی به کشورمون تنها نه، به جامعه اسلامی و یکسری اجتماعات بود و من مونده بودم که اینا چطور باید مطرح بشه؟ خانواده خودم حرف خودم رو باور نمیکردن، باور میکردن ولی خب میگفتن نگو. من تو همون بیمارستان خانمم بغل دستم بود، میگفت مینوشت. الان دست خطش رو دارم. نشون حاج آقا دادم دست خطشون رو. حتی دست خطهای خانمم رو توی دفترچه کوچیک دارم که کنار تخت میگفتم، مینوشت. اخوی بزرگ من کنار تخت من میشست من هرچی میدیدم، بهش میگفتم و اون متعجب و مات میموند واوشون باور داشت چون من از من چندتا چیز دیده بود و از غیب بهش گفته بودم کنار تخت که مادرمادرم اومده پشت دره و منتظره و… .
ایشون واقعا این اتفاقات رو دیده بود و باور داشت و مینوشت برای من. بهش میگفتم یادت باشه من برگشتم بهم بگو من بنویسم. خب ولی مونده بودم این مطالب کجا و کی باید نشر بشه و من شروع کردم مطالب رو خدمت شما عرض کردن و تقریبا دو هفته بیشتر طول نکشید تا شما چاپ اول کتاب رو آماده کردید و یکمقداریش هم ارشاد حالا حذف کرد نزدیک پنجاه و خوردهای صفحه. ۱۴۶ صفحه بود که شد ۹۷ یا ۹۶ صفحه. یعنی نزدیک ۶۰ صفحهاش حذف شد اون کتاب و مطالبی بود که شاید توی اون تایم خیلی بدرد مردم میخورد و حذف شد. خودم خیلی حسرت میخورم. خیلی اصرار داشتم این مطالب نشر پیدا کنه و امیدوارم به حق حضرت زهرا سلام الله علیه خدا این صداقت رو بر زبون من بده من کلمهای بالا پایین نگم. چون میدونم پشت هر کلمهای بالا پایین گفتن حسابرسیها هست. من خودم اصلا دلم نمیخواد مدیون یه سری افراد بشم که اون دنیا اونها بشینن از من باز خواست بکنند.
من سعی میکنم واو به واو بگم و امیدوارم خدا کمک کنه اون رسالتی که شاید گردن من بوده که من اونها رو بهم نشون دادن و باید بگم، اون رسالت رو درست انجام داده باشم و توش معصومیتی که هر رسولی باید داشته باشه توی دریافت و ابلاغ، من داشته باشم اون معصومیت رو و وظیفه رو درست انجام بدم.
آقا صادق: سناریویی چیده بودن و آبی جوش اومده بود برای کله پاچه اسلام و نظام و ایران که یقین میدونستم اگه این پا بگیره، اگه حواسمون به خیزش این آتیش نرم نباشه، کل کشور رو خواهند سوزاند. نه کشور، فاتحه کل اسلام رو باید بخونیم، شیعه رو باید بخونیم و این استرس داشت منو دیوانه میکرد. که چرا بعد، بیخیالی بعضی از مسئولین استانها رو می دیدم که چرا اینقدربیخیال دارن پا میدن، چرا اینقدر بیخیال به این موضوعات هستن.
این داشت منو بیشتر عصبی میکرد. رسیدم تهران رفتم سر کار شروع کردم آمارها رو تجمیع کردم و گزارشها رو تجمیع کردم و همینجوری حالم داشت بدتر میشد، استرسی یک طرف، تب یک طرف و سر درد وحشتناک برای من شروع شده بود. یک ویروسی هست که ما بهش میگیم حالا نمیدونم دقیقا هم میکروبی داره هم ویروسی. که وقتی میزنه به مغز، بین لایههای مغز عفونت ایجاد میکنه و برگشت ناپذیره صدمهای که به لایههای مغزی میخوره برگشت ناپذیره. هر قسمتی از مغز رو بزنه، اون قسمت دیگه فلجه و معمولا سه یا چهار روز میکشه این مریضی. هیچ تعارفی نداره. آنسفالی بهش میگن، منگوسفالی بهش میگن
حاج آقای امینی خواه: همون قارچ؟
آقا صادق: هرپس مغزی بهش میگن، تپخال مغزی بهش میگن،
حاج آقای امینی خواه: قارچ سیاه؟
آقا صادق: همون ویروس تپخالی که توی بدن همه هست، این میاد تو مغز میزنه. تو لایههای مغز میزنه. من این ویروس تمام دهنم رو گرفته بود. آب دهنم رو نمیتونستم قورت بدم. آب نمیتونستم بخورم.
حاج آقای امینی خواه: این محصول همون انبه بود؟
آقا صادق: از وقتی که اون انبه رو خوردیم شروع شد.
حاج آقای امینی خواه: بعدا فهمیدید که از کجا بوده؟
آقا صادق: حالا بعدا میگم خدمتتون. دیدم هرچی میخوام تمرکز کنم که این گزارش رو تکمیل کنم، ۳-۴ صفحه نوشته بودم ولی نمیتونستم این رو ادامه بدم. اصلا مانیتور رو ۳-۴ تا میدیم. از سر درد و گردن درد، گردنم شده بود مثل یک میله آهنی، اینقدر درد میکرد و سرم رو تکون نمیتونستم بدم. راه نمیتونستم برم. سرم رو گرفته بودم تو دستم فشار میدادم که فقط درد سرم آروم بشه فقط با یک دست تایپ میکردم که فقط این تایپ تموم بشه. گزارش رو بدم. اینقدر احساس میکردم شاید به آنی شاید به دقیقهای، به ساعتی این خطر عملیاتی بشه و شروع کردم گزارشات رو جمع و جور کردن دیدم نمیتونم. واقعا دیگه نمیتونستم. گفتم برم خونه، فردا میام تکمیلش میکنم. رفتم خونه دیدم بنده خدا خانمم تازه شیمی درمانی کرده بود، رو تخت افتاده بود بنده خدا داشت ناله میکرد. خب بچهها هم بنده خد گشنه تشنه، مادرشون مریض بود. منم ۱۰-۱۲ روز نبودم. رسیدم خونه دیدم خانمم حالش بده. یکم بچهها رو سرو سامون دادم خانمم رو بردم دکتر یک مسکن زد، آمپولهاش رو زد برگشت. بعد به خانمم گفتم خانم من حالم خودم اصلا خوب نیست. من دارم…، اصلا یه جوریم. فکر میکنم دارم میمیرم. و فهمیدم دارم میمیرم. گفت خب برو درمانگاه. گفتم نه خانم من دارم میمیرم. بهم فهمونده بودن که داری میمیری. گفت خب چیکار کنم؟ گفتم خانم باش تا من برم بیمارستان.
بعد دیدم اصلا نمیتونم برم بیمارستان. گفتم خانم زنگ بزن به داداشم بیاد بیمارستان بقیه الله عجل الله تعالی منم میرم بیمارستان بقیه الله عجل الله تعالی. سوار ماشین شدم برم بیمارستان دیدم اصلا نمیتونم پشت ماشین بشینم. گفتم خانم بیا بغل دستم بشین، فقط اگه تصادف کردیم بگو اورژانس بیاد من رو ببره. نشستم پشت ماشین و خانمم بغل دستم بود. من فقط نور ماشینهای جلویی رو، چراغهاش پشتشون رو، قرمزی چراغها رو از بین پلکهام میدیدم، نور دیوانهام میکرد. یعنی هر نوع نوری مثل یک سیخ داغ بود که میکردن تو چشمام. چشمام رو بسته بودم از بین پلکهام فقط نور ماشین جلویی رو میدیدم و اون رو تعقیب میکردم تا رسیدم دم بیمارستان بقیه الله عجل الله تعالی. و وارد بیمارستان شدیم و همون اول دکتری که تریاژ بهش میگن، چیه؟ تشخیص میده وضعیت مریض در چه حده؟ ایشون من رو معاینه کرد و گفت که چته؟ گفتم من تب و لرز دارم. گفت که طوری نیست برو بشین، نوبت بگیر برو. گفتم آقا من دارم میمیرم.
گفت برو آقا طوریت نیست که مریض بد حال داریم. دو سه بار گفتم آقا من دارم میمیرم، با داد سرم من گفت برو آقا پایین، دیگه من بلند شدم رفتم پایین، رفتم رو برانکارد دراز بکشم، که اگه دراز میکشیدم میمردم. یعنی تو همون حالت روی همون برانکارد میمردم. به من داد زد نخواب رو برانکارد، مال مریض بدحاله. برو اونجا رو صندلی بشین. رفتم رو صندلی نشستم. بعد خانمم رفت تو صف نوبت که نوبت بگیره و فیش پرداخت کنه. تو همین تایم داداشم رسید بیمارستان بقیه الله عجل الله تعالی فرجه. زیر بغلهای من رو گرفتم که بلد شو بریم بیرون یک بیمارستان دیگه. من میدونستم پام رو از بیمارستان بزارم بیرون، رفتم. فهمیدم و مرگ رو حس کردم. اون هیبت مرگ من رو گرفته بود. گفتم داداش من دارم میمیرم، دست بهم نزن که میخوام بمیرم تو همین بیمارستان سپاه بمیرم. به زور زیر بغلهای من رو گرفت که بلند کنه و بزور ببره، کف اورژانس خوردم زمین. خوردم زمین و افتادم زمین و شروع کردم سر داداشم داد و بیداد کردن. آی ولم کن، اصلا برو کاری به کارت ندرام. برو. این داد و بیداد ما رو دکتر خود بخش اورژانس فهمید. اومد گفت چته چرا داد میزنی؟ گفتم آقا من دارم میمیرم. گفت چته؟ گفتم آقا من فکر کنم مننژیت دارم. حالا مننژیت رو من کجا دیده بودم؟ تو دوره آموزشی، خب من بهیار اونجا هم بودم، دورههای هلال احمر و … دیده بودم. توی بیمارستان خود آموزشگاه من آمپول میزدم، سرم میزدم، به بقیه کمک میکردم اینا رو انجام میدادم. یک شبی یکی از سربازها حالش بد شده بود، دل درد، سر درد حال تهوع گردن درد و ایشون ریهاش مشکلی نداشت، گلوش مشکل نداشت فقط سردرد خیلی وحشتناکی داشت و این هی میگفت من دارم میمیرم. منم گفتم چشه؟ دکتر نبود. پرستار گفت که این تمارز کرده میخواد از زیر رژه بره و کنار بکشه. گفتم نه این حالش بده. گفت نه این فلانه. زنگ زدیم به دکتر و دکتر گفتم من دیدمش رفتم. بزارید برای امشب یک مسکن براش زدیم. یه دارو براش زدیم تو سرم. حالا فردا خوب میشه دیگه. ولی هی میگفت دارم میمیرم. فردا صبحش فوت کرد ایشون. و بعد فهمیدیم ایشون مننژیت گرفته بوده. از همین مریضی که من گرفته بودم. من این علائم مننژیت تو ذهنم بود. من اینجا نمیدونم کی به زبونم آورد اون رو به یادم آورد که من گفتم مننژیت دارم.
اصلا نمیدونم کی به زبانم آورد. و این دکتر تو ذهنش اومد، یک هفته، دو هفته قبل، سه تا از بچههای یک یگان دیگه از بچههای خودمون، توی منطقهای به همین ویروس آلوده شده بودن. دوتاشون به رحمت خدا رفته بودن و یکیشون توی کما بود. و این فهمید من به همون ویروس آلوده شدم. و من رو برد و سریع یک ماسک داد به خانمم، یک ماسک داد به داداشم، یک پتو انداخت رو سر من، ویلچر آوردن و منو با ویلچر منو بردن توی اتاقی. تی شور خونه. اونجا منو گذاشتن. بعد اتاق ایزوله رو خالی کردن، تو خود بخش اورژانس بیمارستان بقیه الله عجل الله تعالی فرجه، کنارش یک قسمت ایزوله داره. یک اتاق تک نفرهای داره. اون رو خالی کردن. من رفتم تو اون قسمت ایزوله روی تخت خوابیدم و خانمم بغل دستم بود و همینجور دکتر با خانم من دعوا میکرد چرا دیر آوردینش؟ دیگه الان اصلا امیدی به برگشتش نیست. دو سه نفر داشتیم، دوتاشون به رحمت خدا رفتن یکیشون هم هنوز توی کما هست. هی اینجوری میگفت، بعد نگاه کردم دید خانمم موهاش ریخته، ابروهاش ریخته، مژههاش ریخته، خب شیمی درمانی میکرد. دید اصلا حال این نزارتر از منه. دیگه هیچی بهش نگفت و رفت. رفت پیش دیوار و شروع کردن به گریه کردن و یه چند قطره اشکی ریخت.
حاج آقای امینی خواه: خانم شما؟
آقا صادق: نه، دکتر. بچه بسیجی بود. خیلی آدم خوبی بود. ایشون من رو نجات داد. اصلا ایشون من رو از کف اورژانس جمع کرد و آورد. یه پسر جوانی بود، خدا انشاء الله خیرش بده. و شروع کرد دستور داد همزمان هم داروی مننژیت ویروسی رو برای من زدن هم مننژیت میکروبی. همزمان دو نوع آنتی بیوتیک تو سرم زدن برای من.
حاج آقای امینی خواه: اسم اون جوان یادتونه؟
آقا صادق: نه، تو اون تایم یادم نیست. چون هنوز به اون فضا نرفته بودم و من تو تخت دراز کشیدم و شروع کردن آزمایشهای مختلفی از من گرفتن. آزمایش ادرار و خون و فلان و… تب من رو دیدن تب ۴۱ درجه است و من رو تخت دراز کشیده بودم. گفتم خانم چراغ رو خاموش کنید. چراغ رو خاموش کرد و من دیگه هیچی نمیدیدم. چشمام کامل بسته بود، سرم رو گرفته بودم تو دستم و با این دستم فشار میدادم سرم رو تو دسته تخت که درد این اون سردرد من رو آرام کنه. و همینجوری که داشت وضع من وخیمتر میشد، صدای صحبت کردن دکتر رو میشنیدم که اصلا خارج از اتاق بود. ایشون خارج اتاق بود و داشت با دکترهای دیگه صحبت میکرد. هی میگفت این به احتمال زیاد اونه، با هم دیگه صحبت میکردن در مورد وضعیت من که آقا این اون مریضی هست یا نیست یا هرچیزی. بعد حالا دکتر میگفت حالا هرچی هست سریع این دوتا رو براش بزنید. داشت همینجور تجویز میکرد و به داداشمم میگفت خیلی دیر آوردینش، شاید برنگرده شاید فلان بشه و خانم من استرس. دست من رو گرفته بود و نمیدونست چیکار کنه. من دیگه صدا خانمم رو نشنیدم، صدا بیمارستان هم برام قطع شد و صدای تنفس خودم رو میشنیدم و صدای ضربان قلبم. هر نفسی که میکشیدم صداش تو گوشم بود. صدای حرکت خون توی رگهام، هوف هوف، اینجوری صدای حرکت خون توی رگهام رو میشنیدم.
حاج آقای امینی خواه: اینها رو با گوش دنیایی میشنیدی؟
آقا صادق: آره، انگار رفته بودم تو بدن خودم. انگار سرم اومده بود تو بدن خودم. من میشنیدم اینها رو. بعد یکدفعه صدای تنفسهام قطع شد. دیگه صدای تنفسهام رو نشنیدم. صدای حرکت خون توی رگهام رو دیگه نشنیدم. و درد من تمام شد و اون دردی که داشتم تو سر تمام شد. من گفتم حتما یک دارویی چیزی زدن که خیلی آروم شدم. اینقدر آروم شده بودم که نفسم بالا اومد. مثلا اون فشار رو بدن من تمام شد. حالا من میگم نفس نبود یه حالت آرامش به من دادن و من آروم چشمم رو باز کردم. چشمم رو باز کردم مثل اینکه …، من سال ۸۷ توی درود زن استان فارس، آموزش غواصی میدیدیم. حالا خدا انشاء الله هرجا هست انشاء الله عمر طولانی بهش بده. استادی داشتیم یادم نیست اسمش رو، با بچههای بسیج ما رو میبرد توی سد با قایق میبرد ما رو وسط سد ما رو مینداخت پایین. با از این فینهای غواصی ما میرفتیم پایین. ما رفتیم پایین مثلا ۵-۶ متر زیر آب میرفتیم، از زیر آب سطح آب رو که نگاه میکردی، مثل اینکه خورشید یک گوی نورانی بود روی سطح آب میلرزید. خیلی جالب بود، یه شعاع نور روشن میشد. حس کردم یک شعاع نور یا گرداب نور منو کشوند برد بالا. منو کشوند برد بالا. من حس کردم ۳۰ متر زیر آبم و این ۳۰ متر زیر آب، من دیدم سطح آب یک سطح متلاتم طوفانیه و گرداب روی سطح آب داره انجام میشه و دریا طوفانیه ولی خورشید روش مشخصه. مثل یک حفره، مثل یک دالون نور و یک گردابی از نور خورشید تا من باز شده و من بی اختیار خیلی آروم دارم میرم سمت اون دالون نور، روی اون سطح آب. مثل غواصی که داره دست میزنه یا آروم پا میزنه که بره سمت بالا و این حرکت آروم که زیر آب داره پا میزنه خیلی حرکت ملایم و قشنگیه. همینجور به سمت اون بالا نزدیک میشدم، دیدم عه صدای مادر بزرگ داره میاد.
حاج آقای امینی خواه: رسیدیم به اینجا که فرمودید دیگه صدای نفس قطع شد و دیگه صدای رگها رو نمیشنیدم.
آقا صادق: خب توی اون تایم خیلی سردرد وحشتانکی داشتم. مثل اینکه سر من رو گذاشته باشن بین یک گیره و این گیره رو همینجوری سفت میکنند و هر لحظه داشت اون گیره سفتتر میشد و درد بیشتری من توی سرم حس میکردم. چشمام از حلقه داشت میزد بیرون و فضای حالا تحمل آستانه درد من دیگه تمام شده بود و به هر دری میزدم که از دست این درد خلاصی پیدا کنم و گفتم اینقدر تب شدیدی داشتم. این تب حالا یک طرف بود. این تب ناشی از اون عفونتی بود که بین لایههای مغز ایجاد شده بود و سردرد بیش از اندازه بود که من تحمل میکردم. مثل این بود که سر من رو گذاشته بودن بین یک گیره و از هر طرف داشتن سفت میکردن و من جوری شده بود که فقط میخواستم از دست این درده خلاصی پیدا کنم. با این دست چپ خودم فشار میدادم سر خودم رو توی اون دستگیره تخت، که درد اون درد سرم رو از یادم ببره. حالا همینجوری التهاب سر من و مریضی من داشت شدت پیدا میکرد و میدونم چون که مننژیت رو توی دوره آموزشی دیده بودم، خیلی تحقیق کردم که این مننژیت چیه و چیه. متوجه شدم این مریضی مننژیت دو سه روزه، دیگه خیلی بخواد دوام بده یک هفتهای انسان رو از پا در میاره و من تقریبا روز سوم بود که این بلا سرم اومده بود و شدت گرفته بود مریضیم. خب من دیگه تو اون تایم صدا نفس رو دیگه نشنیدم. همهمه بیمارستان رو دیگه نشنیدم.
صدای حرکت خون تو رگهام رو که مثل صدای هو هو بود دیگه نشنیدم و تمام شد. و دردم تمام شد. خب مثل اینکه آرامش بهم دست داده بود، من آروم چشمهام رو باز کردم و خیلی آرام شده بودم و خیلی آرامش پیدا کرده بودم. چشمم رو خیلی آروم بازکردم و دیدم مثل اینکه ۲۰-۳۰ متر زیر آبم. خب من دوره غواصی هم میرفتم مثلا ۵-۶ متر زیر آب میرفتیم، نور خورشید رو روی سطح آب میدیدم. منتها این دفعه مثل اینکه ۳۰ متر زیر آب بودم و سطح آب طوفان بود. مثل یک طوفان خیلی شدید روی سطح آب بود که یک تلاتم خیلی زیادی روی سطح آب داشت ولی پایین آروم بود. یعنی من تو آرامش بودم ولی اون بالا مثل اینکه طوفانی شده بود. و اون گوی لرزانی که من میگم مثل خورشید بود، مثل یک دالون نور مثل یک گرداب نور، شعاع نور، تا من باز شد و من بی اختیار خیلی آروم منو به سمت خودش میکشید. و من رفتم بالا تا یه حدی که رفتم بالا دیدم که صدای مادر بزرگ میاد. مادربزرگم من سال فکر کنم ۸۰ یا ۸۱ رحمت خدا رفته بودن، یعنی ۱۳ سال قبلش. اما من صداشون رو میشنیدم. اسم کوچیکم رو صدا میکردن عه فلانی اومد. مثل اینکه تعجب کرده بودن که من دارم میرم و وقتش نبوده یا هرچی تعجب کرده بودن. همینجوری که نزدیکتر میشدم، هی بیشتر صداها رو میشنیدم. میشنیدم که همه اموات من، اجداد من تاااا… خب یک طرفه اجداد ما، ما سادات هستیم تا امام کاظم علیه السلام. از این طرف تااا… حالا اجداد من که نمیشناختم هیچ کدومشون رو شاید. فقط میدونستم اینها اجداد من هستن.
حاج آقای عمادی: میدیدن این افراد رو؟
آقا صادق: نه، اصلا نمیدیدم. فقط میدونستم اون بالا هستن و همهمه اونها رو میشندیم.
حاج آقای امینی خواه: حضورشون رو احساس میکردین.
آقا صادق: حضورشون رو احساس میکردم و میدونستم منتظر مناند.
حاج آقای عمادی: فقط صدای مادربزرگ رو تشخیص دادین؟
آقا صادق: تشخیص آره، صدای مادر بزرگ و صدای پدر بزرگ بود.
حاج آقای عمادی: اون هم مرحوم شده بود؟
آقا صادق: بله اون هم مرحوم شده بود. یک سال دوسال بعد از مادربزرگم ایشون هم مرحوم شده بود.
حاج آقای امینی خواه: بین صداهای اینها، شما در واقع متمرکز روی این صدا شدید؟
آقا صادق: آره من فقط این دوتا رو تشخیص دادم.
حاج آقای امینی خواه: یعنی صدای هرکسی که میخواستین بشنوین میشنیدین؟
آقا صادق: همه رو میشنیدم ولی صدای کسی که میشناختم همین دوتا بود که از همدیگه سوال میکردن، میگفت عه پس چی شد؟ چرا نیومد؟ چرا دیر میاد؟
حاج آقای امینی خواه: همه رو میشنیدین مثل اینکه مثلا میگیم آقا تلویزیون همه کانالهاش رو دارم، داره همه شبکهها داره یکجا پخش میشه. ولی من دارم شبکه یک رو نگاه میکنم. هر شبکهای که بخوام میزنم.
آقا صادق: مثل یک جلسه کنفرانسی بود که همه باهم دیگه از هم سوال میکردن در مورد یک موضوع خاص، و اون موضوع خاص من بودم. و همه مخاطبشون بنظرم مادر بزرگم بودن. یعنی اخبار من رو از مادر بزرگ من میگرفتن که چرا نیومد پس چی شد؟ گیر کرده نمیاد. پس مشکل چیه؟ چرا نیومد؟ من نزدیکهای اون دالون که رسیدم، دیدم مثل اینکه بیشتر نمیتونم نزدیک بشم، گیر کردم به یک چیزی. یک نفر من رو گرفته و من تمام توجهم به بالا سرم بود. بالا سر یعنی اون سطح آب مثلا من میگم بود. یک لحظه خب گفتم، خیلی اشتیاق داشتم اون درد از دستش خلاص شده بودم. خیلی آروم شده بودم و خیلی اشتیاق داشتم سریع برم انور، مثل اینکه اجدادم رو دوست داشتم ببینم یا مثلا میدونستم خیلی اونجا تحویلم میگیرن یا خیلی هوام رو دارن. خیلی اشتیاق داشتم برم. دیدم نمیتونم. و ناراحت بودم چرا نمیتونم. میخواستم ببینم کی من رو گرفته. به چی گیر کردم؟ یه لحظه توجهم جلب شد به پایین. که آقا کی من رو گرفته؟ دیدم به محض اینکه نگاه به پایین کردم، حالا من بگم مثلا روی سینم، دیدم یک پیرمردی با یک چهره بسیار بسیار نورانی. بسیار بسیار جذاب. من از زیباییایشون هرچی بگم کم گفتم. اصلا قابل توصیف نیست که مثلا بگم مثل کی ولی از جذابیت و از جذبه و ابهت حضرت آقا رو در نظر بگیرید. بسیار نورانیتر، موهای بلند، محاسن بلند و مثل اینکه مثلا من پدر بزرگم باشه ایشون. بسیار بسیار بهش علاقه داشتم. بعد از سالها ایشون رو دیدم و فقط دوست داشتم ایشون رو فقط بغل بگیرم. و اینقدر من به ایشون اشتیاق داشتم.
این حس من رو هزاران برابر کنید، ایشون به من اشتیاق داشت. مثل اینکه نوه یک شخصی رو بعد ۱۰-۲۰ سال ببری بهش نشون بدی. اما اینقدر این جذبه و ابهت ایشون زیاد بود که من به شدت میترسیدم از ایشون. مثل یک بابابزرگ عصبانی یا ناراحت یا با جذبه. هم میترسیدم نگاهشون کنم هم میترسیدم پلک بزنم. چشمم رو ببندم یا روم رو برگردونم.
حاج آقای امینی خواه: هم زیبا بود هم هیبت داشت.
آقا صادق: اینقدری که ایشون هم زیبا بود هم هیبت داشت. با یک نگاه متعجب نگاه من میکرد. بعد من خب یک سنگینی بسیار زیادی روی سینهام حس میکردم. مثل اینکه چند تن وزن رو روی سینهام من گذاشته باشن. یک نگاهی به ایشون کردم. اصلا مات ایشون شدم. اصلا تکون نمیتونستم بخورم. اصلا جرات نداشتم جیک بزنم. مثل یک گنجیشکی که عقاب دیده، کپ کرده بودم. اصلا هیچی، تسیلم تسلیم بودم. ایشون با یک نگاه به من گفت یا اصلا حرفی رد و بدل نمیشد. مثل اینکه محتوای نگاه ایشون به من منتقل میشد و من هم محتوای حرفم رو بهشون میفهموندم یا همچین چیزی. ایشون به من گفت که اومدم جونت رو بگیرم. من فهمیدم ایشون حضرت عزرائیل و کار تمامه. بعد پیش خودم حالا گفتم که بابا با این هیبت اومدی مثلا سراغ من، من که نه راه درروی دارم، من کجا برم وقتی اینجوری، میتونم مگه بگم نه؟ مگه من قدرت اختیاری دارم من بگم ها یا نه؟ الان من بگم نبر، اصلا هیجی نمیتونم بگم. من چیکار کنم؟ پیش خودم گفتم خوب چیکار کنم؟ بعد پیش خودم فکر کردم من که تسلیمم. اول اینکه کاری نمیتونستم بکنم. دو اینکه خب از دست اون درد هم خلاصی پیدا کرده بودم از اون طرف هم میدونستم اون بالا منتظرم هستن و پیش خودم میگفتم من خیلی آدم خوبیم. میگفتم من خب مداحل بودم، فرمانده بسیج بودم، من قاری قرآن بودم، هی پیش خودم گفتم، هی چیایی که پیش خودم میگفتم مثلا کارای خوبم رو پیش خودم میگفتم، آقا من اینکاره بودم اینکاره بودم اینکاره بودم. این کیسها رو انجام دادم، این کارها رو انجام دادم. اینقدر من وقت گذاشتم برای خدا و دین خدا و فلان و اینها. همه زندگیم توی این مسیر بوده. گفتم حتما بهشتیام دیگه. با یه حالت اطمینان خاطری به خودم، گفتم خب بریم. این دوتا دستم رو بلند کردم به سمت حضرت عزرائیل که آقا بریم. من آمادهام.
حاج آقای امینی خواه: شما از کی متوجه بدن برزخی خودتون شدین؟
آقا صادق: من هنوز متوجه نشده بودم.
حاج آقای امینی خواه: این دستها رو میگی بلند کردم
آقا صادق: فیزیکی بلند کردم.
حاج آقای امینی خواه: دستهای فیزیکی رو؟
آقا صادق: بله، هنوز فیزیکم بود.
حاج آقای عمادی: تو بدن خودتون بودین؟
آقا صادق: آره تو بدن خودم بودم.
حاج آقای عمادی: همین بدن دستهاش رو آورد بالا
آقا صادق: همین بدن دستهاش رو آورد بالا.
حاج آقای عمادی: بعد ملک الموت کنار شما ایستاده بود؟
آقا صادق: من میدیدم روی سینهام نشسته یا ایستاده بود.
حاج آقای عمادی: شما خوابیده داری نگاهش میکنی.
آقا صادق: بله خوابیده دارم نگاهش میکنم.
حاج آقای امینی خواه: همون حالت سردردی که داشتی؟
آقا صادق: نه دیگه سردرد نداشتم.
حاج آقای امینی خواه: خب این الان تو کدوم بدن؟ یعنی تو بدن مادی بودی و سردرد نداشتی؟
آقا صادق: تو بدن مادی! یا یک فاصله کمی از بدن مادی، ولی من خودمو نمیدیدم. یعنی حسی نداشتم که یکی دیگه هم هست اینجا.
حاج آقای امینی خواه: پس هنوز متوجه بدن برزخی خودت نشدی؟
آقا صادق: نه نشده بودم. یا اصلا نمیدونستم چه بلایی داره سرم میاد. اصلا نمیدونستم چه اتفاقی داره میافته. دستم رو بلند کردم و دستهای خودم رو دیدم. دستام رو بلند کردم و گفتم بریم. همین دست فیزیکی. مثل اینکه تو بدنم بودم، بله تو بدنم بودم اصلا. دستام رو آوردم بالا و گفتم بریم.
حاج آقای امینی خواه: یعنی اونایی که اطرافت بودن دیدن که دستات رو آوردی بالا؟
آقا صادق: نمیدونم. اصلا متوجه پیرامونم اصلا نبودم. مثل اینکه یک پردهای دیگه باز شده بود و نه بقیه متوجه بودن من دارم چی میبینم نه من متوجه بودم بقیهای هستن تو پیرامون من. مثل اینکه من اشخاصی رو ببینم الان اینجا که شماها نمیبینید و من با دست به اونها دست بدم و سلام کنم و شما اونها رو نبینید. یه همچین حسی. همچین حالتی. که من این رو اتفاقا توی خیلیها که دم احتضار هستند دیدم که با دست با یکی سلام میکنند، حرف میزنند، دست میدن، حتی اشاره میکنند میگن برو اونجا بشین. اینجوری دیدم افرادی که به این شکل هستند. منم دقیقا همچین حالتی داشتم. یعنی دوتا دست خودم رو دیدم که آوردم بالا گفتم بریم. حالا یا من ایشون رو میدیدم بقیه نمیدیدن. بعد خب مثل اینکه ایشون جا خورد که من چقدر آمادهام برای رفتن. چقدر به خودم اطمینان دارم. بعد حالا به اراده ایشون، یک پردهای باز شد، من میگم پرده یا نه یک صفحه نمایش یا نه اصلا اینجا بین دوتا دستم یک چیزی، یک نمایشگری یک چیزی مشخص شد که من بهم نشون دادن یکسری چیزها رو. از بدو تولد تا لحظهای که اومدم بیمارستان بستری شدم.
حاج آقای امینی خواه: اینی که نشون دادن یعنی مثل همون اقوامی که بودن که همه رو حاضر میدیدی و متمرکز روی کسی نمیشدی؟
آقا صادق: نه، اینجا این نبود که همه زندگیم رو نشونم بدن که مثلا من هرجا که هرکاری کردم رو ببینم، نه. هرجا که من میخواستم رو بهم نشون میدادن. هرجا که من فکر میکردم چه کاری کردم. مثل اینکه یک نواری رد میشد هرجا من میخواستم استاپ میشد. مثلا من میگفتم که خب من مداحی میکردم برای اهل بیت. خب دوتا سه تا هیات میرفتم. سخنرانی میکردم، مداحی میکردم. دقیقا میگفتم من یه کار خیلی بزرگ برای خدا کردم و الان میخوام برم به خدا عرضه کنم. این یه عمل خیلی شاق بود و با ارزش بود تو ذهن من. بعد من خودم مثل اینکه یک دفعه خریدار عمل خودم بودم، خودم محاسبه میکردم قیمتش رو، خودم محاکمه میکردم خودم رو، خودم قاضی بودم، خودم متهم بودم، خودم علیه خودم شهادت میدادم، خودم ارزش گذاری میکردم، خودمم قانع میشدم. و از دست خودم راه فراری نداشتم.
حاج آقای امینی خواه: همون نفس لوامه است دیگه.
آقا صادق: اعمالم رو مثلا شروع کردیم. اول اینکه یکسری اونجاهایی که بهم عنایت شده بود رو هی بهم نشون میدادن.
پایان قسمت ۱ فصل اول ….

قسمت اول مستند صوتی شنود
