مستند شنود قسمت ۲ فصل ۱ | ملاقات با مرگ

مستند شنود قسمت ۲ فصل ۱ | ملاقات با مرگ
قسمت دوم مستند صوتی شنود
تجربهگر کتاب شنود در پی حذف برخی قسمتها توسط ارشاد و نامفهوم شدن برخی قسمتهای آن و همچنین بیان برخی مطالب گفته نشده، تصمیم به روایت صوتی تجربه خود گرفته است و استاد امینیخواه مستندات روایی مرتبط با تجربه را بیان میدارد.
مروری بر نکات جلسه دوم
۱-عنایتی که در کودکی شامل حال تجربه گر شده بود
۲-مشاهده نیات توسط تجربه گر
۳-مشاهده ارزش اعمال توسط تجربه گر
۴-احساس ورشکستگی تجربه گر پس از مشاهده تاثیر نیات بر اعمالش
۵-ارزش نهادن به اعمالی که تجربه گر تصورش را نمی کرد
۶-عنایت حضرت فاطمه الزهرا(س) به تجربه گر
۷-تاثیر نجات جان افراد بر دنیا و آخرت تجربه گر
۸-ماجرای همسر تجربه گر و اتفاق عجیبی که برای وی افتاد
۹-شرمندگی تجربه گر پس از آن که متوجه شد اعمالش خالصانه نبوده است
۱۰-ارزش نهادن بر دغدغه های تجربه گر در آخرت
۱۱- اگر دوست داشته باشی امام زمان(عج) را یاری کنی در زمره یاران حضرتی
۱۲-دلیل بازگشت تجربه گر
مستند صوتی شنود نسخه نگارش متن – فصل اول قسمت ۲
آقا صادق: و از دست خودم راه فراری نداشتم.
حاج آقا امینی خواه: این همون نفس لوامه هست دیگه.
آقا صادق: اعمال مثلاً شروع کردیم. اول که یه سری مثلا اون جایی که بهم عنایت شده بود هی بهم نشون میدادن. من یادم نیست خیلیاشو ولی یه سری جا مثلا من یادمه بهم نشون دادن نُه ماهگی یا شیش هفت ماهگی، من داشتم میمُردم. من و داداش دوقلوم داشتیم میمردیم. و نشون دادن که مثلا مادرمو از اتاق کردن بیرون ما داشتیم جون میدادیم. مثل این ماهی که از آب میندازیش بیرون دهن باز میکنه، من و داداش داشتیم جون میدادیم دهن باز میکردیم. و همسایهها گفتن مامان فلانی، برید بیرون از اتاق. کردنش بیرون که جون دادن مار رو نبینه. و خوب من متولد نیمه شعبانم و مادر من رفت بیرون. من مادرمو دیدم رفت بیرون. سر زد به آسمون. سربلند کرد و شروع کرد گفت که خدایا اگه آوردیشون چرا… اگه میخواستی ببریشون چرا آوردیش؟ میخواستی ما رو بسوزونی؟ حالا که آوردیشون نگهشون دار. من نذر امام زمان میکنم. بچههای من سربازهای امام زمان…. نگهشون دار. و ما رو نذر کرد. و من دیدم اونجا جان ما نجات پیدا کرد به خاطر دعای مادرم و نذر مادرم.
حاج آقا امینی خواه: شما از قبل خبر داشتی مادرت نذر کرده؟ از چنین قضیهای خبر داشتی؟
آقا صادق: نه. خبر نداشتم. و بعد که برگشتم به مادرم گفتم. مادرم گفت: آره شما بچه که بودید چون دوقلو بودید خوب شیر خشک میخوردید. میگفت شیرخشکتونو عوض کردن شما اسهال استفراغ بد گرفتید. تا چند ماه هیچی نمیتونستید بخورید و به حال مرگ افتادید و تمام شد. من گفتم آقا تمام شد میخواد بره و همچین اتفاق رو برام شرح دادن. و گذشت… همین جور دونه دونه دونه دونه نشونم دادن. بعد جاهایی که من میخواستم بفهمم چیکار کردم، ارزش کارم چقدره رو مثلا میگفتم چی چی داری؟ میگفتم اینو دارم، این عملو دارم. مثل اینکه همه عمل رو بهم دادن. گفتن خب حالا چی چی داری؟ من گفتم من مداحی کردم. اون قسمتی که مداحی کردم رو کشیدن بیرون فایلشو. مثلا میخواستن بررسی کنن وزنش چقدر بود. میگفتم من مداحی کردم. من مداح بودم. آوردن برام. دقیقاً گفتن مثلا شاخ ترین کار مداحیت کجا بود؟ گفتم مثلاً شب شهادت حضرت زهرا، فلان هیأتمون، فلان …. . چقدر من برای اون مداحی زحمت کشیدم. شعر آماده کردم. مطلب آماده کردم قبلش. حس و حال خوبی داشتم.
شروع کردم مداحی کردن وسط مداحیم بهم نشون دادن که چهچه میزدم. یه دو سه تا چهچه زدم و بعد همون لحظه رو برام آوردن بالا تو دلم. مثل این که نیت خودمو آوردن جلو چشمم که من چرا چهچه زدم. چرا اینجا رو بیشتر کشیدم. یکمی مثلا یه تحریر کردم صدامو. بعد آوردن نشونم دادن گفتن که خوب. نشون دادن یعنی نشون خودم دادن که آقا اینجا رو تحریر کردی که بقیه بگن چقدر صدای فلانی خوبه! بهتر از فلان مداح قبلیه. این مداحیش خیلی بهتره. عجب شعری! بعدم نشونم دادن آخر مجلس رفتم از بچهها پرسیدم بچهها چه جور بود امشب؟ هی توقع داشتی از اون شبت تعریف کنن. بعد بچه ها میگفتن داداش ترکوندی امشب. عجب حالی بهمون دادی دمت گرم. بعد همه رو از خودت میدیدی. صفر! همون جا به خودم دادم صفر. بعد پیش خودم گفتم، گفتم صفر؟ بعد گفتم آره صفر دیگه! برا خودم بودم و خودمم قانع شدم صفر، صفر؟!… صفر! بعد گفتن خوب بعدی… گفتن دیگه چی داری؟ گفتم من مسئول بسیج بودم. فلان گفتن که مسئول بسیج بودی. کجا؟ مثلا نشونم دادن که فلان شب گشت، بچه ها رو به خط کرده بودم. لباس بسیج تنم بود، پلنگی پوشیده بودم فلان اینا. پیش خودم گفتم که از جلو نظام فلان همه رو به خط کردم. بعد یه دفعهای به خودم گفتم (برام آوردن) که …دلمو آوردن بالا نشونم دادن فلانی چقدر اینجا حس میکردی قدرت داری، چقدر بچهها بهت توجه دارن عجب مثلا هیبتی داری همه بهت توجه میکنن. خیلی فکر میکردی تو این بچهها رو سر خط کردی. تو بچهها رو آوردی. آره. پیش خودم گفتم آره. بعد گفتن صفر، چون مال خودت بود. صفر؟! صفر! دیگه چی داری؟ هی دونه دونه دونه اعمالمو گفتم. گفتم بابا من یک کیس کار کردم مثلا … از سال هشتاد و هشت کار کردم تا نود و سه. پنج سال. من پای این کیس کتک خوردم، زندان رفتم، آوارگی کشیدم. شبانهروزی پای این کیس کار کردم.
به جای خیلی بالایی رسید. خیلی روش حساب میکردم رو کیس. گفتم من این کیسه رو کار کردم. چقدر تاثیرگذارم بود مثلاً. بعد بهم نشون دادن، گفتن که نگاه کن شما رو این کیس کار کردی تو فلان تاریخ قرار بود بری این کیسو پیش مسئولت پرزنت کنی. مسئوله دیگه گفته آقا چون آقای فلانی وقت نداره زیاد، یکیتون بیاد یا شما بیا یا آقای فلانی بیاد پرزنت کنه. بعد تو پیش خودت گفتی که…. (بعد نشونم دادن اون تایم رو)، که آقا این کیس مال منه چرا فلانی بره به اسم خودش تموم کنه؟ این که همه زحمتشو من کشیدم اصلاً اون چه میفهمه؟ این کیس منه، من باید برم مال من بوده. مال تو بوده؟ صفر. پنج سال عمرمو…. صفر! چون میخواستم من خودمو ثابت کنم.
برای منم جنگیده بودم. صفر.. صفر صفر صفر صفر صفر صفر همینجور رفتن صفر صفر رسیدن به ته. تا لحظه ای که تو بیمارستان… مثل یه آدم ورشکستهی بیچاره که تمام هستیشو داده، همه سرمایشو خرج کرده و تازه فهمیده همه این داروهایی که داره همش الکیه، چیز به درد بخور هیچی نداره تو چنته. مثل یه تاجری که ورشکست شده. یه مثالی برای بچهها میزنم مثل اینه که یه کوهنوردی یه کوله پشتی رو کولش بوده از بیست سال پیش میخواد بره فتح قله، هی تو راه سنگای درشت درشت رو فکر میکنه این جواهره، میذاره تو کوله پشتیش. اون یکی طلا هست، میذاره تو کوله پشتیش. اون یکی مثلا زمرده می ذاره تو کوله پشتیش. همینجور بار خودشو سنگین میکنه و هر چقدر بیشتر بار میکنه سختتر میشه رفتن و فتح قله. و به یه مصیبت و بدبختی میرسه بالای قله. بعد که میرسه بالای قله کوه میبینه که مثلا اون قله کوه، پره از این سنگا که این جمع کرده. همه ریخته. بعد شخصی که می خواد مثلاً اینها رو بخره نگاه میکنه. کوله پشتیش رو میده به شخصی که باید اینارو بخره. مثلا ارزشگذاری کنه. هی دونه دونه از توی این کوله پشتی در میاره. این که آشغاله اصلاً طلا نیست بدله. این چیه آوردی؟ اینجا پره از این چیزا. اصلاً به درد نمیخوره. اون چیه؟ اصلا آشغال آوردی همراه خودت. همه کوله پشتی منو خالی کرد.
حاج آقا امینی خواه: میگه برداشتهام هرآن چه باید بگذاشت، بگذاشتهام هر آن چه برداشتنیست. این همین حالیه که بود.
آقا صادق: خالی خالی! مثل آدمای بیچاره. نشستم یه گوشه گفتم که خوب یعنی هیچ؟! صفر؟! گفتن حالا صفر صفرم که نه! مثل این که کوله پشتی منو برگردوندن روی صفحهی مثلاً ترازو اینجور تکوندن. یه کمی غبارغبار گرد و غبار مثلاً طلا ریخت کف ترازو. گفتن اینا خوبه این غباره این به درد می خوره. یه سری اعمالی از من خریدن حاج آقا که اصلاً فکرشو نمیکردم این ها اصلاً عمل خوب باشه یا خریداری داشته باشن. اصلاً تو محاسباتم اصلاً محاسبشون نکرده بودم. اصلاً نمیدونستم همچین عملی دارم. چی بود؟ ما پنج شش تا داداش بودیم. نوبتی گفته بودیم مثلاً امروز شما رختخواب جمع کنید. فردا من. پس فردا اون داداشم. داداشم پیچونده بود رفته بود. من دیدم مادر میخواد جمع کنه، بدون این که مادر بدونه از دست مادر گرفتم من جمع کردم گذاشتم سر جاش. مادرم گفت خدا ان شاءالله هرچی می خواهی بهت بده. این دعای مادرم و این کار منو از من خریدن. طلای ناب خریدن! چون من حسابش نکرده بودم توی اعمال.
حاج آقا امینی خواه: غیر از این، مورد دیگهای یادتون میاد؟
آقا صادق: مادر میخواست بره نون بگیره من دستشو گرفتم گفتم مادر من برم بگیرم بیام. اینو برای من گرفتن. یا من حاج آقا من حقوقم مثلا سال هشتاد و یک، هشتاد و دو و سه چهار، (تازه مشغول شد بودم به کار، آموزشی بود) ده دوازده هزار تومن بود. مجبور بودم بعد از ساعت کاری میرفتم سرکار برق، لوله کشی ساختمون، مثلاً لوله کشی، برق، سیم کشی و اینا. خسته و خرد ساعت ده شب از کار دوم برگشتم. ساعت ده یازده شب. خوب خانمم بنده خدا مریض بود. منتها من نمیدونستم، یعنی میدونستم مریضه، نمیدونستم انقدر وضعش خرابه. خوب بیشتر وقت من با بسیج و اینها میگذشت. هیأت و بسیج و اینا. ساعت ده یازده شب رسیدم خونه. تا رسیدم دم در خونه دیدم یکی از بچههای هیأت، ده پونزده سالش بود، تازه به سن بلوغ رسیده بود. این دم در خونه وایستاده. چی شده؟ دیدم اصلاً منگ منگه اصلاً ریخته به هم. چته؟ چی شده؟ گفت آقا میخوام با هم صحبت کنیم. گفتم بابا خستهام. گفت نه باید صحبت کنیم. گفتم باشه. نیم ساعت چهل و پنج دقیقه با این صحبت کردم. این پسر عاشق یه دختری تو همون کوچه ما شده بود. به باباش گفته بابا من اینو میخوام. باباش به این گفته بود نه، این میخواست بره خودکشی کنه! من با این صحبت کردم نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه، یک ساعت طول کشید تا من اینو قانع کردم آرومش کردم گفتم برو سربازی. بعد مثلاً من خودم میرم برات خواستگاری. شروع کردم اینو آرومش کردم. این بنده خدا اجل معلقش بود اون شب خودکشی کنه یا تو همون تایم خودکشی کنه. اینو برای من نشون دادن نجات جان. و تو اعمال من، من می دیدم یه سری جاها به من میگفتن جان در برابر جان، که تو کتاب شنود هم آورده شده. بعد بهم گفتن اینجا میبینی؟ این جونشو نجات دادی اینجا جونتو نجات دادیم. که قرار بود تصادف کنم من. نشون دادن ماشین میلی متری با من رد شد. قرار بود من بمیرم. جان در برابر جان. اینا رو از من خریدن.
حاج آقا امینی خواه: لقمهً به لقمهً! روایت داریم که لقمهای داد. یه زنی از بنی اسرائیل بود. یه گدایی اومد در زد، یه لقمه بیشتر نداشت. بچش تو بیابون بود. گرگه گرفت به دهن. این لقمه رو که داد ملک بچه رو گرفت گذاشت پشت در. صدایی شنید لقمهً به لقمهً. جان در برابرجان. لقمه در برابر لقمه.
آقا صادق: یک مشروب فروشی داشتیم تو محلمون. مشروب میفروخت. اصلاً اوباشی بود برای خودش. بزن بهادری بود تو محله. همه ازش حساب میبردن دو سه تا دوستم داشت اقوامشون پسر عمو هم زیاد داشت. یه شبی تو گشت بسیج، من اینو گرفتم. من به جای اینکه ببرم اینا رو رو مثلا تحویل بسیج و اینا بدم، بخوان مثلاً اذیتشون کنن، با اینا خیلی لوتی واری برخورد میکردیم خیلی اینا رو جذب میکردم به جای این که دفعشون کنم. داداش دمت گرم ما رو شما حساب دیگه داشتیم. میان تو محل شما اراذلای دیگه فلان کار میکنن. یه حالتی که مثلا یه مقداری غیرتیش کردم، رفیق شدیم با هم. انقدر رفاقتمون قوی شد آوردمش تو بسیج. تمام نوچه های ایشون و دوستان ایشونم اومدن تو بسیج. من یه گروه مقاومت راه انداختم به نام گروه مقاومت اراذل اوباش. با اینا میرفتیم تو کوه های ته شهرک فرهنگیان شیراز ساعتها با اینا میگذروندم. به من نشون دادن این پسر قرار بود توی دعوا با چاقو کشته بشه و جونشو نجات داده بودم و من یه جا قرار بود غرق بشم و ایشون جونشو نجات داده بودم… جان در برابر جان. اینا رو از من خریدن. لحظاتی که من با اینا گذرونده بودم از من خریدن. چقدر من بابت اینا توبیخ شده بودم، سرزنش شده بودم، اصلاً جز اعمالم حساب نمیکردم.
میگفتم بابا حالا هستن دیگه. چقدر تأثیر مثبت تو زندگی اینا داشتم. این شد دانشجو. ول کرد چاقوشو غلاف کرد. رفت سمت کتاب دفتر، رفت دانشگاه. الان لیسانسشو گرفته. مداحه توی همون هیأت، هیأت شهرک. لحظه لحظه اینا رو از من خریدن. اینا رو از من خریدن. چیزایی که اصلاً من به فکرم نمیرسید جز کارام باشه، اصلاً نمیآوردم جز تایمم که آقا من اینا رو برای خدا گذروندم. تا رسیدیم تا ته. یه سری چیزا رو نشون من دادن حاج آقا. من خانمم از بچگی سرطان داشت. مثلا چهل روزه بود ایشون سرطانوش عود کرده بود. دوباره چهارده سالگی دوباره سرطانش عود کرده بود. نزدیک دو سه هفته شیمی درمانی و اشعه درمانی میشد تو بیمارستان. و من سرطان ایشون رو بعد از عقد فهمیدم بعد از عقد و عروسی فهمیدم. و خوب خیلی با هم درگیر بودیم. نه با ایشون، کلاً خانوادگی یه مقدار مشکل خانوادگی داشتیم. اما خوب همون تایمای اول، شش ماه یک سال اول، دو سال اول، انقدر درگیری زیاد بود که من چندین بار تصمیم گرفتم ایشونو طلاق بدم و وقتی متوجه شدم ایشون سرطان داشته از بچگی، بسیار عصبانی شدم. و تماس گرفتم به پدرش گفتم ایشونو بیایید ببرید. شبش رفتم هیأت. خوب می تونستم طلاقم بدم بدون مهریه. به خاطر اینکه از من پنهان کرده بود. تو همون هیأت سر به آسمون کردم گفتم خدایا من اگه ایشونو طلاق بدم چه اتفاقی میفته؟ یک دردی به جامعهی دولت امام زمان اضافه کردم. یک دختری از شیعیان اهل بیت تو خونه موندگار میشه. داغ به دل پدر مادرشه. یا داغ به دل امام زمانه در هر صورت. یه نگاه کردم، به خدا گفتم خدا من اینو نگه میدارم من طلاق نمیدم توام هوای زندگی منو داشته باش. تو هم هوای منو داشته باش. اینو گفتم به خدا. معامله کردم با خدا. عمرم و جوونیم رو. متاسفانه تو بعضی از دعواهامون… به من نشون دادن…
من دخترم سوخت. بعد از یکی سال دو سال خدا یه دختر به من داد. نشونم داد دو سالگی این بچه رو. یک سال و نیم، دو سالگی این بچه رو بهم نشون دادن که دختر سوخت. من از سرکار برگشتم خونه، ساعت ده شب. به خانمم گفتم خانم یه چایی بذار بخوریم. خانم بنده خدا رفت پایین که چایی بیاره دخترم تازه راه رفتن یاد گرفته بود. دست میگرفت در و دیوار راه میرفت. یه دفعه دیدمم صدای جیغ از تو آشپزخونه بلند شد. هم بچم جیغ زد هم خانمم. رفتم پایین دیدم خانمم که داشته کتری آب جوشو خالی میکرده تو فلاسک، این بچه میاد دست میگیره به مادرش بلند شه، مامانه میترسه، کتری آب جوش میریزه از سر صورت دخترم. دختر یک سال و نیم؛ دو ساله، از بالا میسوزه تا پایین. کتری آب جوش خالی میشه رو سرش. به من نشون دادن که ایشون که سوخت بابت چی بوده. من اینو تا آخر بگم. من چندین بار توی دعوا بعد از این که معامله کردم با خدا، تو دعواهای خانوادگی به خانمم گفتم که خانم، آدم ماشینم که میخره اگه درش خورده باشه، گرچه اون خریدار نفهمه، میگه داداش این در خورده الان شما نفهمیدید ولی درم یه لکه رنگی داره، برای اینکه غشی تو معامله نشه. تقلبی تو معامله نباشه. بنده خدا حقالناسی گردنش نباشه. بابا مامان تو چه جوری بچگی سرطان داشتی به من نگفتن؟ چرا اول بهم نگفتید؟ این کلام منو نشونم دادن. خانمم ناراحت شد قهر کرد رفت تو اتاق.
حاج آقا امینی خواه: دل سوزوندی بچتو سوزوندن.
آقا صادق: خانمم رفت تو اتاق شروع کرد گریه کردن. به مادرش گفت، مادرش سوخت. به باباش گفت، باباش سوخت. به من گفتن که دخترت سوخت، (بعد بهم نشون دادن همون تایمی که دخترم سوخت) گفتن مگه تو معامله نکرده بودی با خدا؟ گفتم چرا! گفت دیگه چرا تیکه انداختی؟ چرا سوزوندی؟ چرا نیش زدی؟ مریضیش مگه دست خودش بوده؟ ما بهش دادیم! ما به هر بچه سالم سالم سالمم بخواهیم تو هر زمانی بخواهیم مریضی میدیم. بِکِش! و من سوختم! دخترمو رفتم تو آشپزخونه دیدم سر تا پاش سوخته. تاریک بود آشپزخونه. لباسشو کندم گرفتمش زیر آب یخ. آوردمش تو نور دیدم گوشت به پوست صورت این بچه نمونده. تمام سر و صورتش، چشماش و دستاش و پاش، همه سوخته بود. بچمو گذاشتم رو سینهام راه افتادم. تو ماشین سوار ماشین شدم رفتم بیمارستان قطب الدین شیراز. به هرکی التماس میکردم گفتم کنارم بشین بچمو بگیر تا بریم بیمارستان میترسیدن سوار بشن. رسیدم بیمارستان قطبالدین، ماشینو پارک کردم. سریع بچمو بغل گرفتم بردمش پیش دکتر اورژانس. سریع آوردنش و پماد خالی کردن رو سر و صورتش و پاش و … پانسمان کردن. بهم گفتم ببرش. گفتم کجا ببرمش؟ ببرید بستریش کنید. گفتن بستری نه، ببرش چشم پزشکی. گفتم چشم پزشکی چرا؟
گفت ببین، پلک بچه رو. اینجوری با یک پَنسی داد بالا، دیدم دوتا چشم دخترم خاکستر شده، مثل ماهی که رو آتیش کباب میکنی چشمش خاکستری میشه، دو تا مردمک چشم سوخته بود. به عین دیدم. گفتم بکِش! تا آخر عمر باید بکِشی. بچمو گذاشتم رو سینهام دوباره از بیمارستان قطب الدین رفتم بیمارستانِ… تازه فهمیدم چرا بچم توی مسیر خونه تا بیمارستان قطب دنبال من میگشت! چشمش نمیدید. ناله میکرد، دنبال من میگشت. بچمو گذاشتم رو سینهام راه افتادیم بیمارستان چشم پزشکی خلیلی، بیمارستان نمازی. اونجا رفتم پیش دکتر چشم پزشکی، بدون نوبت سریع راه دادن رفتیم داخل. یه نگاه کرد به چش گفت د وتا قرنیه سوخته. هیچ کاری از دست ما برنمیاد. گفتم بابا یعنی تمام شد؟ گفت تمام شد، سوخته. دو تا قطره انداخت تو چشمش گفت فردا ببرش بیمارستان شهید خدادوست، اونجا شاید بتونن کاری کنن. من فهمیدم یه غلطی کردم. همون لحظه فهمیدم یه غلطی کردم. یه اشتباهی کردم دارم تاوانشو میدم. بچهام رو گذاشتم رو سینهام، نرفتم بیمارستان خلیلی نرفتم بیمارستان قطبالدین سوختگی. بچم رو برداشتم رفتم خونه. گفتم خانوم یه غلطی کردیم این شده. حاج آقا تا صبح بالا سر دخترم روضه حضرت زهرا خوندم. اسم دخترم زهراست. تا صبح بالا سرش روضه حضرت زهرا خوندیم. قسم دادم بهشون. روضه حضرت رقیه خوندم. من میخوندم منو مادرش بال بال میزدیم بالا سر این بچه. بچه ناله میکرد. و گریه میکردم. بعد توبه کردم همون جا توبه کردم. همون جا گفتم خدایا غلط کردم. هرچی بوده تو ببخش، تو ببخش! من نفهمیدم چیکار کردم. من اونجام نفهمیدم چه اثری بوده؟ اثر کدوم گناهم بود. بعد اون جا فردا صبحش بچه رو بلند کردیم. من و خانمم صبح زود رفتیم بیمارستان خدادوست. اثر توبه رو میگم. بچه رو بدون نوبت بردن پیش شاگرد دکتر خدادوست. بچه رو گذاشتیم. خوب همه دکترا و شاگردا دورش جمع شدن. بچه یک و نیم ساله، دختر نابینا شده، سوخته، همه دلشون میسوخت. همه رفتن شاگرد ارشد دکتر خدادوست رو آوردن پایین. دو تا پانسمانو باز کرد، گزارش دیشب دکتر بیمارستان خلیلی هم خوند. یعنی نگاه کرد. هی اینو نگاه میکرد هی چشم بچه رو نگاه میکرد. گفت که چشم سالمه! گفتم بابا من خودم دیدم سوخته! یه نگاه کردم دیدم چشمای بچم مثل دوتا مروارید داره میدرخشه. همون جا افتادم رو زمین گفتم خدایا غلط کردم. ممنونتم… و گذشت. و اون جا تو اعمالم دیدم به خاطر چی این بلا سرم اومده. فهمیدم خیلی از بلاهایی که سر ما میاد تو این دنیا حاج آقا، خیلی از بلاهایی که سرمون میاد اثر خیلی از کاراییه که میکنیم. خیلی از زخم زبونهایی که میزنیم. شاید کسی متوجه نشه، شاید کسی نفهمه، ولی اون تو حسابمون میاد، حساب میاد و خیلی از ضربههایی که میخوریم به خاطر اون اعمالی هست که متوجهش نیستیم.
حاج آقا امینی خواه: رسیدیم به مرور اعمال و قضیه سوختن دخترتون که دلیلش چی بود. بازم توی مرور اعمال چیزهایی رو فهمیده بودید ربطشو به هم دیگه؟
آقا صادق: خیلی چیا بود که من تو اعمالم میدیدم. خیلی از مطالبی بود که دیدم. اما یا یادم نمیاد یا این که خوب، یه سریاشونو نمیتونم بگم، شخصی بود. اما تنها چیزی که من دیدم حاج آقا این بود که خوب خیلی سریع با من محاسبه شد. خیلی سریع محاسبه شد. و اینکه من کتاب سه دقیقه در قیامت رو خونده بودم، و این که خیلی باهاش سخت تا کرده بودن. خیلی بهش سخت گیری کرده بودن. مو رو از ماست کشیده بودن براش. البته خیلی سختم نه، در حدی که خودش تو دنیا سخت گیر بوده، هر چقدر نبخشیده، همون جا ازش نبخشیدن.
حاج آقا امینی خواه: سختگیر بود آقا مجید؟
آقا صادق: آقا مجید سخت گیر بود. مثلاً از دوستانشون پرسیدم میگفت که مثلاً اگر یکی بهم یه تیکهای مینداخت تو جمع، من تا یه چی کلفتتر بارش نمیکردم، راحت نمیتونستم بشینم. یا مثلاً یکی یه حرفی میزد یه کاری میکرد من باید تلافیشو میکردم. ناراحت میشدم. و میگفت مثلا بدیایی که در حقم کرده بودن تو ذهنم مونده بود. وقتی که این اتفاق براش افتاد.
حاج آقا امینی خواه: البته حالا یه وجهشم میتونه این باشه که به هر حال ایشون شهید به حساب میومد دیگه. به هر حال رتبهی شهدا چون بالاتره، به حسب اقتضای اون رتبهی بالاتر، مثل این که بگیم آقا کسی که کنکور دکترا میده با کنکور کارشناسی، کنکور دکترا سختتره. به حساب اینکه رتبهی دکترا از کارشناسی بالاتره. یه وجهش میتونه این باشه. یه وجهشم میتونه این باشه که به هر حال تو روایاتم داریم که هر مدل که تا میکنی “یخافون سوء الحساب” رو تعبیر به این کردن. گفتن که سوءالحساب اگه با مردم داشته باشی، با توام…
آقا صادق: یه چیزی که از کتاب سه دقیقه در قیامت درک کردم اینه که، خوب خیلی جاها، آقا مجید بنده خدا، سختگیری بهش شده بود به خاطر این که خودش آدم سختگیری بود تو دنیا. یعنی به منم به دید شهید نگاه میکردن. منم حین مأموریت همچین اتفاقی برام افتاد.
حاج آقا امینی خواه: یعنی براتون محسوس بود اون جا که با شما …
آقا صادق: خیلی تحویلم میگرفتن. اینو از روزهای بعدش فهمیدم، نه لحظه حساب و کتاب. و خوب اتفاقی که برای من افتاده بود یک اتفاق خاص بود. یعنی این نبود که من به اثر مریضی معمولی اتفاق برام افتاده باشه و اینو خودم درک میکردم. و خوب رسیدم به ته. حالا هر جا یادم اومد دوباره میگم چه مروری بود ولی دوست دارم این جا این قسمت این تیکه رو بگم که من رسیدم به ته. لحظهای که من اومدم بیمارستان رو بهم نشون دادن و بهم گفتن صفر. در مورد تو محاسبه کردیم هیچ چی برا خدا نداشتی کاری که مخلص برا خدا انجام داده باشی خالص برا خدا انجام داده باشی هیچی نداشتی. اینم مثال صبح خدمتتون عرض کردم گفتم مثل این که مثلا آقای مثلاً آقای عبادی پنج میلیارد تومن به من پول داده گفته که مثلاً آقای فلانی برو مشهد خونه فلان اقوام ما هست برو اونجا برو عشق و حال برو زیارتتو بکن فقط برای من مثلا یه زعفرون بیار برام. پنج میلیاردم بهم داده، چند ده هزار برابر اون قیمت اون مثلاً زعفرون. بعد من میرم اونجا چقدر تحویلم میگیرن و چقدر هوامو دارن و بعد چند روز اولش خوبم. بعد یه دفعه میرم با پنج میلیارد تومن شروع میکنم کار بیخود کردن. آقا خرج یللی تللی میکنم نمیدونم اصلا زیارت که هیچی من دنبال مثلاً گند کاری بدتر. حالا مأموریت اصلیم چی بوده اصلاً؟ برم یه زعفران رو بگیرم بیام، حالا کنارش مثلاً یه زیارتم برم. یه مثلاً مشهد گردی هم بکنم. کلاً گرفتار فساد بشم تو مشهد. ده بار بیست بار صد بار هزار بار منو بگیرن ببرن پیش کلانتری مشهد بگن آقا ایشون رفیق آقای عبادیه. حیثیت ایشونو ببرم. پنج میلیارد تومنم خرج کنم، تایم سفرم تموم میشه برم گردوندن. الان منم آوردن جلوی آقای عبادی. حالا آقای عبادی جلوی من نشسته پنج میلیارد تومنشو داده به من. خونه همهی دوستاش رفتم، همه رو هم دزدی کردم، هیزی کردم، از رفیقاش چی دزدیدم، آبروشو بردم، آبرو رفیقاشو بردم، بدترین کارایی که از دستم میومده انجام دادم، الان نشستم جلوی آقای عبادی. آقای عبادی از من طلب داره. میگه که خوب، آوردی برام زعفرون؟ اصلاً من یادم رفته بود برا چی رفتم. ببین من حاضر بودم تو اون تایم منو که آوردن جلوی عزرائیل، عزرائیل میگه که خوب چیچی داری برای خدا؟ سی و پنج سال، چهل سال عمر گرفتم از خدا اومدم تو دنیا، الان موقع رفتنه چی داری برای خدا؟ این همه هوامو داشته، این همه آبرومو حفظ کرده، این همه بهم رزق و روزی و نعمت و سلامتو همه چی داده، به گرفتاریای بد دنیا ابتلام نکرده! آوردتم وسط حکومت شیعه. میتونست منو خیلی جای بد بندازه. بهترین نعمات دنیا که اهل بیت باشه بهم داده. اسمم، پدرم، مادرم، اجدادم، توی نسل خوب منو قرار داده. همه چی رو برام مهیا کرد که بهترین باشم. الان همه جا آبرو و عزت منو خریده. حالا این همه هزینه کرده برام بهم گفته چی میخوام ازت؟ یه کار کوچیک برا من انجام داده باشی برگرد. حالا من اومدم جلو خدا، چیکار کردی برا خدا؟
حاج آقا حاضر بودم هزاران بار منو ته جهنم جایی که خدا نبینه یواشکی میمردم، یه جایی ته جهنم منو بسوزونن، تو بدترین جای جهنم اما جلو خدا نیام، خدا منو نبینه. شرمندگیش داشت دیوانهام میکرد. که این همه خدا هواتو داشته چی کار کردی تو؟ چی داشتی برای خدا؟ بعد نگاه به اعمالم میکردم میگفتم فقط برای خودم بوده همش. هیچی نداشتم برا خدا. بعد یه گرد طلای منو میلیارد میخره. مثلاً مثل اینکه شما مثلاً یه صابون تو هتل پیدا کردی اینو ورداشتی آوردی جلو خدا، خدا میگیره ازت چقدر خوشحالم میشه، دستت درد نکنه برام مثلاً این چیز اصلاً چرت و پرتی اصلاً به درد خدا که هیچی، خدا هیچی به دردش نمی خوره! خدا دردی نداره که بخواد به دردش بخوره! میخواد ثابت کنه به یاد خدا بودی، رفتی مثلاً یه آشغالی برداشتی آوردی!
حاج آقا امینی خواه: مثل این که مداد و کاغذ دادی به بچت برات نقاشی کنه ورداشته مدادو شکونده، کاغذا رو پاره کرده برادههای تراششو از اون مداد اونا رو داده.
آقا صادق: خیلی پایینتر!
حاج آقا امینی خواه: از اون کمتر حتی.
آقا صادق: بعد حالا از اون کَمِت خیلی تشکر می کنه ازت. از اون هیچی که آوردی مثلاً برای خدا که میلیارد اصلاً براش پول خورده مثلاً صد میلیارد داده بهت رفتی برگشتی بهت داده که تو عشق کنی بعد تو رفتی برای خدا رفتی صابون تو هتل برداشتی آوردی؟
حاج آقا امینی خواه: تازه همونو بهت ده برابر برمیگردونه.
آقا صادق: میلیارد میلیارد اونو از من خریده! میگه آقا دستت درد نکنه چقدر خوشحال شده که اینو من براش آوردم. همون کار ریز. آقا این شرمندگی منو بدبخت کرد. این شرمندگی در برابر خدا بدترین عذابه. برای شیعه، برای مسلمون. حاضر بودم …
حاج آقا امینی خواه: این سختترین عذاب قیامت رو گفتن این آیه است که “لا یکلمه الله و لا ینظر الیه”. خدا باهاشون حرف نمیزنه و بهشون نگاه نمیکنه. یعنی این بی توجهی و بی محلی خدا خیلی سختترین عذاب قیامته. گر سلامم را نمیگویی علیک، در جوابم لااقل دشنام ده!
آقا صادق: سرمو انداختم پایین دستامو جمع کردم جلوی عزرائیل دستمو دراز کرده بودم که منو ببره دیگه! دیدم هیچی ندارم. خودم گفتم منو اینجوری ببری جلو خدا چی بگم؟ دستمو آروم جمع کردم تو سینم. هیچی نداشتم بگم. یه لحظه بهش به خودم گفتم، یعنی تو دلم رد شد ایشون شنید حضرت عزرائیل شنید که میشه منو برگردونی یه روز من یه کار برا خدا انجام بدم؟ یه زعفرونه که گفته بگیرم بیام. نه؟ برم لااقل بگم رفتم تعطیل بود. بگم من رفتم یه چیزی بهانهای چیزی داشته باشم.
حاج آقا امینی خواه: لعلی أعمل صلحا فیما ترکت. یه کاری بکنم!
آقا صادق: یه کار کوچیک برگردم انجام بدم. بعد پیش خودم گفتم خب مثلاً چی کار برای خدا میخوای بکنی؟ خدا که بابا “الله الصمد” بینیاز مطلقه! خدا اصلاً پول براش مهم نیست.
حاج آقا امینی خواه: به اهل بیتشم نیاز نداره.
آقا صادق: هیچی نیاز نداره. برای خدا چی کار میخوای بکنی؟ حاج آقا من اون موقع تو اون تایم زنم سرطان داشت. تو بدترین حالت بود. یه دختر سه چهار ساله پنج ساله شش ساله داشتم. یه پسر مثلاً دو سه ساله. اصلاً به ذهنم نرسید که بگم آقا منو به خاطر زن و بچم نگه دار. چون اوج بدبختی فلاکت من بود اگه همچین حرفی اصلاً تو ذهنم گفتم خدا بابا منو برای به خدا بگم زن بچم برگردون؟ نمیدونم چی شد دغدغه ته دل من اومد بالا. پیش خدا گفتم خدا من هیچی نداشتم برای حکومت تو برای امام زمانت. خانم منم از سال هشتاد و یک سرطانی شروع شد تا نود و سه نگه داشتی، من هیچ کاری برای تو نکردم. من قول داده بودم من کار خودمو بکنم تو کار خودتو. من هیچ کاری برای امام زمانت نکردم. بذار برگردم گزارش این مأموریتی که رفتم و برگشتم اینو برای مسئولان بنویسم. یه خطر خیلی سنگینی حکومت امام زمانو تهدید میکنه. حالا تو ذهنم رد شد. نه که این کار من ارزش داشت برای خدا نه اینکه اصلا تاثیر داشت شاید این گزارش من. خدا دغدغه منو خرید خدا دوست داشت من دردم درد مردم بود. دردم درد حکومت امام زمان بود، دردم درد این بود که یه خطری مردمو داره تهدید میکنه. دردم دردش چیه؟ این دغدغه من خیلی خدا دوست داشت.
حاج آقا امینی خواه: می گه ” فیه رجال یحبون أن یتطهروا والله یحب المطهرین” این جا یه آدمایی که دوست دارن پاک باشن خدا این ها رو در زمرهی پاکان به حساب میاره و دوستشون داره. دوست دارن پاک باشن خدا همونجور که پاکان رو دوست داره اینایی که دوست دارن پاک باشن هم دوست داره. یعنی آدم دوست داره برای امام زمان یه کاری بکنه، خدا در زمره اونایی که برای امام زمان کار کردن آدمو به حساب میاره و دوسش میداره.
آقا صادق: من هیچ اعمالی نداشتم تا اون تایم. هرچی هم که فکر میکردم جمع کردم که صفر شد. برای خودم بود بیشتر. این دغدغه آخر منو که دم موت فکر مردم بودم از من خریدن. حضرت عزرائیل با انگشت به من اشاره کرد گفت برمیگردم. گفت برمیگردم رفت سمت راست.
حاج آقا امینی خواه: یعنی الان نمیبرمت یه وقت دیگهای میام!
آقا صادق: آره یه وقت یک تایمی بهت میدم!
پایان قسمت ۲ فصل اول ….

قسمت دوم مستند صوتی شنود
