• Sunrise At: 5:05am
  • Sunset At: 7:14pm
info@youremailid.com +96 125 554 24 5

مستند شنود قسمت ۳ فصل ۱ | هیچ ندارم

  مستند شنود  قسمت ۳ فصل ۱ | هیچ ندارم

مستند شنود قسمت ۳ فصل ۱ | هیچ ندارم

  • زندگی پس از مرگ
  • 1404/01/06
  • 27 دقیقه

قسمت سوم مستند صوتی شنود

تجربه‌گر #کتاب_شنود در پی حذف برخی قسمت‌ها توسط ارشاد و نامفهوم شدن برخی قسمت‌های آن و همچنین بیان برخی مطالب گفته نشده، تصمیم به روایت صوتی تجربه خود گرفته‌ است و استاد امینی‌خواه مستندات روایی مرتبط با تجربه را بیان می‌دارد.

 

مروری بر نکات جلسه سوم :

۱-بازگشت تجربه گر با اشاره حضرت عزرائیل

۲-مشاهده قبض روح دیگران توسط تجربه گر

۳-مسلط شدن تجربه گر به محیط بیمارستان و برداشته شدن دیوارها از مقابل نظر وی

۴-نحوه متفاوت قبض روح افراد

۵-معجزه بازگشت روح به تن افراد در هرشب

۶-احساس ترس هنگام بازگشت روح به دنیا

۷-احساس تسلط تجربه گر بر پایین و مشاهده بیکران در بالای سر

۸-تصرف در عالم ماده ، از مقامات شهدا

۹-شنیده شدن قهقهه ی شیطان

۱۰-مشاهده ماشین هایی که تا سقف زیر منجلاب بودند

 

 نسخه نگارش متن  مستند شنود– فصل اول قسمت ۳

آقا صادق: این دغدغه آخر منو که دم موت فکر مردم بودم از من خریدن. حضرت عزرائیل به من اشاره کرد گفت برمی‌گردم. گفت برمی‌گردم و رفت سمت راست.

    حاج آقا امینی خواه: یعنی الان نمی‌برمت یه وقت دیگه‌ای میام.

آقا صادق: آره یه وقت یک تایمی بهت میدم. اینکه گفت برمی‌گردم، حاج آقا مثل اینکه مثلا یه شخصی رو زیر آب نگه داشته باشی، سه چهار دقیقه بعد یک دفعه بیاریش رو آب. نفسش بند اومده. نفس آخرشه، یک دفعه بیاریش بالا. شروع کردم… مثل اینکه وزنه رفت کنار، این وزنه سنگین که جلو نفس منو گرفته بود، جلوی تپش قلب منو گرفته بود، جلوی نبض منو گرفته بود و نمی‌ذاشت برم بالا، این وزنه رفت کنار. من یه دفعه مثل اینکه برگشتم به بدن خودم یا اون حالت بی‌دردی و بی‌حسی از من برگشت. برگشت به من. شروع کردم به شدت نفس زدن… (صدای نفس عمیق و بلند) اینجوری با این حالت شروع کردم نفس زدن و نفسم برگشت. خانمم فکر می‌کرد من خوابیدم مثلا. خوابم برده دیگه و بیهوش شدم. چون هنوز نمرده بودم هنوز حالت زنده بودم. چشمامو یواش باز کردم دیدم اصلا نمی‌تونم ببینم. ولی خانممو دیدم. گفتم خانم عزرائیل رو سینه‌م بود داشت جونمو می‌گرفت. گفت کو؟ گفتم خانم عزرائیل رو سینم بود داشت جونمو می‌گرفت، همین‌جا بود. گفت کجا؟ گفتم بابا همینجا عزرائیل داشت منو می‌کشت، ندیدی؟ گفت نه! گفتم اینا، تا گفتم اینا اشاره کردم به سمت راستم که رفته بود، دیدم حضرت عزرائیل، همون پیرمرد از پشت سر..

    حاج آقا امینی خواه: حضرت عزرائیل رو هنوز به شکل پیرمرد می‌دیدی؟

آقا صادق: آره، از پشت سر، یقه (یقه که حالا من میگم نه) از پس گردنم با یه اشاره‌ای اینجوری، یک مرد خیلی درشت هیکلی رو گرفته بود و داشت می‌برد سمت اون بالا.

    حاج آقا امینی خواه: یه چیزی بگم این پیرمرد بودن حضرت عزرائیل به معنای این نیست که ما ملائکه پیر و جوان داریم. به معنای اینه که اینها چون از عالم عقلن و نماد عقلانیتن، نماد خردن، ما معمولا می‌گیم پیر خردمند. خردمند رو معمولا در یک پیر تصور می‌کنیم تا یک جوان. لذا این خردمندی اینها برای ما در قالب یک پیرمرده.

آقا صادق:  نه اصلا حاج آقا هرکس یه جوری میگه.

    حاج آقا امینی خواه: هرکسی متفاوته، چون در آینه قلب خودش حضرت عزرائیل جلوه می‌کنه.

آقا صادق: آره برای هر شخصی یک جوری ظاهر میشه ولی من ایشون رو به شکل یک پیرمرد زیبا می‌دیدم و چندین بار ایشون رو دیدم و هر وقت که بدن من لرز می‌گرفت، عرق سرد می‌کردم، می‌فهمیدم که ایشون به من نزدیک شده، از کنار من رد شده یا متوجه ایشون می‌شدم. و دیدم ایشون اون مرد درشت هیکل رو برد بالا. هی به خانمم نشون می‌دادم می‌گفتم خانم اینا، اینو داره می‌بره، این مُرد. این مَرده مُرد. نگو من دیگه دیوارها رو نمی‌دیدم. من دیگه هیچ دیواری رو نمی‌دیدم. من داشتم تو اورژانس رو می‌دیدم، که یک دیوار بین ما بود. در صورتی که اتاق من ایزوله بود. تنها تو اون اتاق بودم و خانم من در و دیوار رو می‌دید. هرچی هم نشونش می‌دادم فکر می‌کردم این داره می‌بینه. گفتم نگاه کن خانمش می‌گفت مَرده مُرده. بردش… خانمش پایین پاش وایستاده و می‌دونستم این مَرده چش شده. مَرده سکته کرده بود و بردش بالا. همین جور اون بنده خدا مَرده که داشت می‌مُرد، خیلی بی‌اختیار دستاش آویزون و از کمر به پایینشو نمی‌دیدم مثل یک ستاره دنباله دار بود و مثل یه لباس سفید بلند تنش بود، یه همچین حالتی از نور بود. ولی سر و بدنش رو تا این جاهاشو می‌دیدم.

    حاج آقا امینی خواه: یعنی انسان مومنی بود؟

آقا صادق: نه معمولی بود.

    حاج آقا امینی خواه: با وضع خوبی داشت می‌رفت؟

آقا صادق: بد نبود. یعنی با وضع بدی نبود. با شادمانی نمی‌رفت. ولی بی‌اختیار، خیلی متعجب بود و من تعجبش رو حس می‌کردم. داشت بدن خودش و زن و بچش رو می‌دید.

    حاج آقا امینی خواه: این همون سکرات موته دیگه.

آقا صادق: آره اصلا نمی‌فهمید.

    حاج آقا امینی خواه: فقط منگی رو توش می‌دید.

آقا صادق: آره اصلا متوجه نبود یکی داره می‌بردش. فکر کرد خودش داره میره یا بی‌وزنه.

    حاج آقا امینی خواه: چرا؟ مثلا متعجب بود که من چرا تو همچین وضعیتی‌ام.

آقا صادق: آره. خیلی آروم اون‌جور بردش بالا و آروم از بدنش دور می‌شد، هی مثلا اینجوری بی‌اختیار می‌فهمید که دیگه اختیاری نداره، ولی پایین زنش رو می‌دید پایین پاشه. بدن خودش رو می‌دید یا مثلا همه رو می‌دید. پزشکا رو می‌دید. حتی من نگاش می‌کردم نمی‌دونم منو نمی‌دید متوجه من نبود.

    حاج آقا امینی خواه: اون اعمال قدرتش رو داشت رو اون پیاده می‌کرد و اینم کامل پشت حضرت عزرائیل….

آقا صادق: بی اختیار تسلیم تسلیم. هیچ اراده‌ای برای مقابله، تکان خوردن، حرکت و هیچی نداشت. و بردش بالا و همین جور می‌دید و دور شد، رفت تو اون نقطه‌ی نورانی. و بعد تا اون ته که رفت، به خانمم نشونش دادم گفتم خانم بردش.

    حاج آقا امینی خواه: بالا که می‌رفت کوچیک می‌شد؟

آقا صادق: کوچیک می‌شد. بعد دور شد، کامل دور شد و من تو عالم واقع اینو می‌دیدم. حاج آقا دیگه من نمرده بودم. این چشم من باز شده بود که می‌دیدم اینو.

    حاج آقا امینی خواه: فقط همینو می‌دیدید؟

آقا صادق: من به خانمم گفتم نگاه کن خانومش داره گریه می‌کنه. خانمم دوید رفت بیرون. دید خانمش داره گریه می‌کنه. برگشت داخل گفت مَرده هیکلیه، فلان…؟ گفتم آره. من خانمم رو می‌دیدم رفت بالای تخت نگاه کرد. یواشکی این پرده رو زد کنار مثل اینکه داشتن پرده رو می‌کشیدن. با پرده مریضا رو جدا کرده بوده و یارو هنوز پرده‌ش بود هنوز کامل دورش نکشیده بودن. و حضرت عزرائیل رو من دیدم و مرگ یکی دیگه رو دیدم و گفته برمی‌گردم، از این وحشت رفتم توی عالم خلسه. حالا من دو تا فضا میگم. یه جای سیاه سیاه. اصلا هیچی نمی‌فهمیدم. هیچی، توش هیچ معنایی نبود، هیچ مفهومی توش نبود. سیاه سیاه.

    حاج آقا امینی خواه: شما اون صحنه‌ی سیاه رو می‌دیدی؟

آقا صادق: نه اصلا کلا مشاعر از کار افتاد. هیچ نوع ادراکی نداشتم یعنی تعطیل تعطیل بودم. تو اون فضا دو تا بودن.

    حاج آقا عمادی: مثل خواب دیگه.

آقا صادق: مثل خواب عمیقی که هیچ نوع خوابی هم نمی‌بینی. هیچ حسی بهش نداری. هیچ اراده‌ای هم نداری. و من رفتم اون فضا.

    حاج آقا امینی خواه: و این کما بود دوباره؟

آقا صادق: من نمی‌دونم چه فضایی توش بودم.

    حاج آقا امینی خواه: نه شما که به کما نرفتی دیگه.

آقا صادق: یک حالت سینوسی بود. می‌رفتم و می‌دیدم، برمی‌گشتم. به هوش می‌اومدم ولی به هوش اومدم اینجوری نبود که بتونم حرف بزنم. یا مثلا خیلی محدود فقط چیزایی که دیده بودم مثلا چند روز آخریا رو مثلا روزایی که دیگه خیلی بهتر شدم، روز هفتم هشتم به بعد رو می‌گفتم برام می‌نوشتن. یه جوری نبود که مثلا خیلی حالم خوب باشه، نه. می‌فهمیدم که مثلا اونورم. فردا صبحش شد یا پس فردا، اصلا نمی‌دونم چه مدت زمانی گذشت بر سر من که متوجه شدم، یعنی به خودم اومدم، مشاعرم کار کرد. دیدم گوشه‌ی سقف بیمارستان بالا سر خودم چسبیدم. از اون گوشه‌ی سقف چسبیدم. و از بالا بدن خودمو می‌دیدم. رو تخت افتاده بودم، دیگه دستگاه بهم بود. تا اون قبلش دستگاه هیچی بهم وصل نبود. من از بالا خودمو می‌دیدم.

    حاج آقا امینی خواه: اون جسم حجاب بود برای زیر جسم؟ یعنی زیر تخت رو نمی‌دیدی؟

آقا صادق: نه دیگه زیر تخت رو نمی‌دیدم ولی از اون بالا می‌دیدم. سقف نداشت بیمارستانش.

    حاج آقا عمادی: اگه می‌خواستی می‌تونستی ببینی؟

آقا صادق: اگه می‌خواستم ببینم هر جایی که می‌خواستم رو می‌تونستم ببینم. یعنی بهم اجازه می‌دادن. هر جایی که بهم اجازه می‌دادن و رزقم بود و باید می‌دیدم رو می‌دیدم. نه جوری که اختیاری باشه، اختیاری هم نبود.

    حاج آقا عمادی: پس اونها اراده می‌کردن که شما به چی توجه کنی؟!

آقا صادق: و به هر چی توجه می‌کردم تا کُنهِ امور می‌رسیدم. همه چیش برام نمایان بود. هیچ زاویه‌ی مشغولی نبود. حتی یه سری جاها که مشغول بود مثلا به دستور اون شخصی که به من صحبت می‌کرد زاویه‌هاش باز می‌شد. آگاهی پیدا می‌کردم به همه چی. دیدم اون گوشه‌ی سقف چسبیدم و نگاه می‌کردم بدن خودمو از بالا. می‌دیدم که افتاده بدنم. سرُم بهم وصله. دو سه تا سرُم بهم وصل بود. و اَخَویم (داداش بزرگ بزرگم) سرشو این‌جوری گذاشته بود رو مبل. بعد دهنش باز بود. اینجوری خر و پف می‌کرد. و مثل اینکه تا صبح بالای سر من بیدار بوده. خسته خسته بود، خواب بود و دستش اینجوری رو تخت من افتاده بود و موبایل تو دستش افتاده بود رو تخت من و خاموش شده بود. شارژ تموم کرده بود. و من از اون بالا تا ته حلقه داداشمو می‌دیدم. حتی می‌تونستم سلول سلولشو ببینم. سلول سلولش رو! حتی میتونستم ببینم مثلا به چی داشته فکر می‌کرده.

    حاج آقا امینی خواه: می‌تونستم ببینم یعنی احساس می‌کردم احاطه دارم، نه اینکه می‌دیدم. احساس می‌کنم که من اینقدر محیطم.

آقا صادق: آره، احاطه داشتم. به همه چی. نه فقط به اَخَویم، به همه چی. و به اون گوشه‌ی بالا چسبیده بودم. خب من پیش خودم می‌گفتم خب اون که منم که، پس این کیه این بالاست چسبیده؟ اونم که منم دارم نگاه می‌کنم. بعد گیج شده بودم، خب این جریان چیه؟

    حاج آقا امینی خواه: از زاویه کالبدی که روی تخته که نمی‌تونستی ببینی؟

آقا صادق: از زاویه دید اون نمی‌دیدم.

    حاج آقا امینی خواه: اگه می‌خواستی می‌تونستی؟

آقا صادق: نه، خیلی تلاش کردم تو اون لحظه تلاش کردم که این کارو انجام بدم برگردم به بدنم، نمی‌تونستم. گیر کرده بودم. مثل اینکه چسبیده بودم اون بالا. مثل اینکه یک بادکنکایی هست که توش گاز هلیوم می‌کنن میره می‌چسبه به سقف پایین نمیاد، اینجوری بی‌وزن بودم و سبک‌تر و لطیف‌تر از هوا بودم.

    حاج آقا امینی خواه: این معجزه‌ایه که دائما رقم می‌خوره و ما درکش نمی‌کنیم. معجزه بازگشت روح به تن. اینو ما اصلا جدی نمی‌گیریم. یعنی این که می‌خوابیم، این برمی‌گرده به تن…

آقا صادق: اینو من بعد از مرگ فهمیدم حاج آقا. تا دو ماه چشمم باز بود. چشم دنیاییم باز بود، نه اینکه بگم روحم می‌دید، نه. چشمم باز شده بود.

   حاج آقا امینی خواه: چشم که باز بود یعنی شما توجه به چیزهایی که می‌کردی، قلبا یه سری ادراکات جدیدی داشتی. نه اینکه با چشم، صورت‌های متفاوتی ببینی.

آقا صادق: نه قشنگ متوجه می‌شدم که این کیه و کجاست…

   حاج آقا امینی خواه: یعنی احساس می‌کردی از یک مرتبه‌ی بالایی نسبت به او برخورداری، وجوداً در یک افق بالایی هستی و اشراف بهش داری و این زیر و زبرش تو مشت توئه.

آقا صادق: دقیقا. زیر و زبرش تو مشت توئه.

   حاج آقا امینی خواه: نمیشه تو دنیا زندگی کرد که این شکلی.

آقا صادق: به حدی مشکل برام شد که من آرزوی مرگ می‌کردم ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه. که خدایا چرا منو برگردوندی.

   حاج آقا امینی خواه: احساس می‌کنی از وطنت دور افتادی.

آقا صادق: خدایا این چه وضعیتیه؟ این چه دنیای کثیفیه؟ این چه لجن‌زاریه توش گیر کردیم ما؟ و هر لحظه دوست داشتم برگردم. خب می‌ترسیدم می‌گفتم خدا نکنه.. الان که منو بردی اونجا، مرگو به من چشوندی. نکنه وقتی من کثیف شدم می‌خوای برم گردونی. بعد بگی چرا کثیف شدی.

   حاج آقا امینی خواه: احساس یه بچه‌ای که توی یه فروشگاه بزرگ که اولین بار تو عمرش وارد شده، گم شده. همچین حسی داشتی؟

آقا صادق: دقیقا، ترس! ترسی که وسط مثلا یه مشت گرگ گیر افتادم. همه چی برام تله گذاشتن. همه جور شری برای من نهفته شده، فتنه است. اینکه قرآن می‌فرماید “المال و البنون فتنه” همه چی توش فتنه بود. یعنی همه اموال و …. وااای…. و من بسیار می‌ترسیدم از اون فضای تهش، حساب و کتابش. خدایا مثلا من الان گیر بیفتم چه‌جوری می‌خوای با من حساب و کتاب کنی؟ چرا منو برگردونی؟ تو که منو بردی. خیلی ناراحت بودم که چرا برگشتم. بعدها اون ایام بعدش. تا اون تایم اصلا درکی نداشتم که روح من به پرواز در اومد. اینجا روح بود دیگه، من جسم نبودم.

   حاج آقا امینی خواه: و اینجا دیگه تا قبلش شما تو اون تجربه عزرائیل در واقع….

آقا صادق: بدن من، فیزیک من داشت می‌دید.

  حاج آقا امینی خواه: و اشرافت نسبت به همین وقایعی بود که خودت گذرونده بودی با این تن.

آقا صادق: بله خودم.

    حاج آقا امینی خواه: پس اشراف به اعمال خودت داشتی. ولی اینجا اشراف پیدا کردی نسبت به پیرامون…

آقا صادق: پیرامون، جامعه، نفرات، همه… روح من اون بالا چسبیده بود. بعد خب من دیدم هرکاری می‌کنم نمی‌تونم برگردم به بدنم. پیش خودم گفتم خب برم به مادرم سر بزنم. داداشم هم که خوابه. دلم برای مادرم تنگ شد. چون تو اعمالم دیده بودم مادرم خیلی به دادم رسیده بود.

    حاج آقا امینی خواه: دعای مادر و …

آقا صادق: دلم خیلی برای مادرم تنگ شد. به آنی بالا سر خونمون ظاهر شدم. بدون هیچ لحظه‌ای. یعنی این تفاوت داره با اونجایی که بعد میگم خدمتتون تو بحث ملائکه. اینجا بدون هیچ لحظه‌ای، بدون هیچ گذشت زمانی، من بالا سر خونمون حاضر شدم و خونمون رو بدون سقف می‌دیدم. یعنی من زیر سقف بودم مثلا یه همچین چیزی. و می‌دیدم مادرم من خیلی مُضطر بود، خیلی مضطرب بود.

    حاج آقا امینی خواه: این نکته مهم بود یعنی احساس می‌کردی بالا سرت یه چیزی هست ولی زیر پات چیزی نیست.

آقا صادق: آره زیر پام چیزی نبود. بالاترم اصلا نمی‌تونستم ببینم.

    حاج آقا امینی خواه: می‌دونستی خیلی بی‌کران بالا سرت یه اتفاقاتی‌ست.

آقا صادق: بعد مادرمو دیدم که مادرم داشت کاراشو می‌کرد که بیاد بیمارستان. بهش گفته بودن فلانی حالش بد شده، تو ماموریت برگشته حالش بد شده، تو بیمارستانه. فکر می‌کرد من تیر خوردم یا مجروح شدم یا اصلا شهید شدم نمی‌خوان بهش بگن. خیلی مضطر بود و گریه می‌کرد و زاری می‌کرد. زنگ زده بود آژانس بیاد. اون موقع‌ها اسنپ نبود. آژانس بیاد، بلند شه بیاد بیمارستان بقیهَ الله. از بالا می‌دیدمش. مادرم بلند ‌شد هی می‌رفت از بالای پنجره نگاه می‌کرد، آژانس نیومد. هی دو سه بار رفت و برگشت. بعد دیدم آژانس اومد. آژانس یه پیرمردی بود اومد. یه پرایدی داشت، پراید سفید. مادرم دوید رفت پایین. بعد یادش اومد کیف پولشو نیاورده. برگشت بالا اون دوتا رو برداشت. کیف پول و دستکش‌هاشو برداشت رفت. تو پراید نشست و شروع کرد گریه کردن. قرآن دستش بود. قرآن می‌خوند. شروع کرد گفت بیمارستان بقیهَ الله بریم سریع. و پیرمرده گفت چی شده مادر؟ چرا گریه می‌کنی؟ گفت پسرم تو بیمارستانه تو آی سی یوئه، حالش خیلی بده و من می‌دیدم مادرم چقدر مُضطر بود. عذاب می‌شدم، سختی می‌کشیدم اون بالا. خیلی استرس داشتم. استرس که می‌گم یعنی خیلی ناراحت بودم که چرا مادر من این‌قدر مُضطره. من که سالمم. من که باکیم نیست. مشکلی ندارم، من خوبم. بعد هی مادرم گریه می‌کرد، پیرمرده شروع کرد حمد خوندن برا من. بعد مادرم رسید جلو در بیمارستان. اورژانس بیمارستان بقیهَ الله اومد بیاد داخل، نگهبان نذاشت.

    حاج آقا امینی خواه: شما تو آسمون حرکت می‌کردی دنبال مادرت؟ مشایعت می‌کردی؟

آقا صادق: من مشایعت می‌کردم مادرم رو.

    حاج آقا امینی خواه: یا از همون جایی که بود احساس می‌کردی مثل دوربینی که داره فوکوس می‌کنه میاد جلو، این شکلی می‌دیدی؟ یا نه یه سیر خطی دنبال مادرت می‌اومدی؟

آقا صادق: من حس می‌کردم من ثابتم.

   حاج آقا امینی خواه: آهان، پس مثل دوربینی که فوکوس می‌کنه میره؟

آقا صادق: آره من ثابت بودم. هرجا می‌خواستم می‌دیدم. البته این اینجا بود بعد که رفتم سراغ بابام، من حرکت می‌کردم. دیدم مادرم رفت جلو در قسمت اورژانس، نگهبانه نذاشت. گفت آقا ایشون اصلا نمی‌تونه، ملاقات ممنوعه. در صورتی که داداش من پیشم بود. بعد مادرم می‌گفت بابا این پسرم پیششه. گفت زنگ بزن بیاد بیرون تا بذارم تو بری. آقا نمیشه اصلا اورژانس ممنوعه نمی‌تونید برید. هی مادرم می‌خواست بیاد تو، نمی‌ذاشتن. من رفتم تو اتاق که ببینم چرا داداشم نمیاد. که داداشم بیاد بیرون، مادرم بیاد تو. نگاه کردم دیدم داداشم خوابه. دوباره برگشتم بیرون، دیدم هی مامانم داره شمارشو میگیره. بعد می‌دید خاموشه موبایل، استرس می‌گرفت مادر من. هرچی استرس می‌گرفت، من بیشتر استرس می‌گرفتم، من بیشتر اذیت می‌شدم. دوباره برگشتم تو اتاق. یهو رفتم تو بدنم. نمی‌دونم چی شد که رفتم تو بدنم و وقتی چشمو باز کردم یه کمی، دیدم پشتم به داداشمه. یعنی مثلا اون دید زاویه اونجا یه چی دیگه بود، این اصلا شد بدن. یواش همون‌جور که پشت به داداشم بود (می‌دونستم دستش کجاست) می‌زدم به دستش چون سرم رو نمی‌تونستم حرکت بدم. گردنم خشک شده بود. دیدی گردن آدم می‌گیره؟ این‌جوری خشک شده بود و این‌جور دست زدم داداشم بیدار شد. گفتم داداش بلند شو مامان دم دره، مامان بیاد، شما برو بیرون. بعد یه دقیقه تا دید من به هوش اومدم گفت عه به هوش اومدی؟ خب خداروشکر شروع کرد به خوشحالی کردن می‌خواست بره با دکتر حرف بزنه بگه به هوش اومد و اینا، من بهش گفتم داداش برو بیرون مامان دم دره. گفت تو از کجا می‌دونی؟ تو که خواب بودی، بیهوش بودی که. گفتم داداش برو بیرون مامان دم دره، هی دائم بهش می‌گفتم توجه نمی‌کرد. گفت خب مامان زنگ می‌زد. گفتم خب موبایلت خاموشه. دست کرد جیبش، موبایلشو دید عه خاموشه. گفت تو از کجا می‌دونی؟ گفتم برو بیرون مامان دم دره. دیگه رفت بیرون، مامانم پشت سرش اومد تو. شاید به ۳۰ ثانیه نکشید که مادرم اومد تو اتاق، شروع کرد گریه کردن و دست منو گرفت. فکر می‌کرد بیهوشم. پشتم به مادرم بود دیگه دست منو گرفت شروع کرد حمد خوندن، قرآن خوندن. من دیگه آرامش گرفتم. اینقدر آرامش گرفتم که دوباره بیهوش شدم. رفتم تو حالت همون سیاه یا خلسه که میگن کلا مَشاعر تعطیل میشه. من بعد اینکه به هوش اومدم به داداشم گفتم داداش یادته اینجوری شد؟ من اینو گفتم، گفت اصلا من نمی‌دونم تو از کجا فهمیدی اینارو! کُپ کرده بود! داداشم چون اینارو از من دیده بود هرچی می‌گفتم باورش می‌شد. هرچی می‌گفتم دیدم می‌گفتم اینو دیدم اونو دیدم، باورش می‌شد. فردای اون روز یا نمی‌دونم چقدر بعدش. چون نمی‌دونستم چقدر بر من می‌گذشت تو اون حالت سیاهی یا عدم مَشاعر یا شما هر چی بهش می‌گید، تو حالت خلسه یا خواب عمیق یا هر چی اسمشو بذارن که هیچی کار نمی‌کرد…. تو اون فضا بودم، دوباره دیدم گوشه بیمارستان گوشه سقف چسبیدم. دوباره چشم باز کردم دیدم اونجا هستم و دیدم عه بدنم افتاده و یکی از دوستان بالا سر منه به اسم حسین. دیدم حسین بالا سر منه و تعجب کردم چرا این بالاسر منه؟! مگه داداشم پیشم نبود؟! این از کجا فهمیده من مریض شدم؟! و پیش خودم اون بالا صحبت می‌کردم. بعد یه‌دفعه دلم برای بابام تنگ شد، گفتم برم پیش بابام. از بیمارستان خارج شدم دیگه سِیر می‌کردم تو این یکی، مثل اینکه مسیرو از بیمارستان اومدم بیرون قشنگ بعد یه‌سری چیزا تو راه دیدم، رفتم اومدم شیراز، از شیراز اومدم داراب، از داراب رفتم تو شهر پیر. خیلی طول کشید، یعنی مثل اینکه من ذره ذره مسیر رو رفتم، که من بعدها وقتی به هوش اومدم، قشنگ یک ماه دو ماه بعدش من با ماشین خودم این مسیر رو رفتم و بلد بودم. بدون اینکه یکبار رفته باشم، فقط روح من رفته بود. مسیر رو رفتم تا خونه پدرم. یک شهری هست بنام شهرپیر اطراف داراب. رفتم در خونه پدرم رو پیدا کردم دیدم پدرم با خانمش نشسته، داشتن چایی می‌خوردن. دغدغشون این بود که پدرم از این بلوک‌های سیمانی خالی کرده بودن برای دورچین دیوار خونه‌شون و این بلوک‌ها رو بجای حیاط اشتباهی خالی کرده بودن تو کوچه، و پدرم نارحت بود که تا فردا می‌برنش، ازش برمی‌دارن و ناراحت بود. گفت من بهش گفتم فلان جا خالی کن، فلان جا خالی کرده. و من اونجا کمک کردم به پدرم. بلوک‌ها رو برداشتم گذاشتم تو حیاط. و یکی دیگه از دغدغه‌های پدرم این بود که یه مراسمی بود و داشتن شهر رو آماده می‌کردن برای اون مراسمه و بابام عهده دار اون مراسم بود و من اینو تو ذهنش می‌فهمیدم این گرفتاری‌های این مراسم رو که تو ذهنش چی می‌گذره و خیلی دوست داشتم بهش کمک کنم و کمکم کردم بهش. بلوک‌ها رو جابجا کردم و خیلی هم دوست داشتم تو اون جریان مراسم شهرشون هم بهش کمک کنم ولی برگشتم.

    حاج آقا امینی خواه: اینا هم احتمالا بخاطر همون مقام شهید بوده که تونستی تو عالم ماده تصرف بکنی!

آقا صادق: دقیقا یه همچین چیزی حساب می‌کردن، دقیقا تو عالم ماده تصرف کردم تونستم تاثیر بذارم.

    حاج آقا امینی خواه: دستت رد نمی‌شد از اشیا؟!

آقا صادق: نه اصلا اراده کردم.

    حاج آقا امینی خواه: اراده کردی پس.

آقا صادق: اراده کردم که تو از اینجا برو اونجا. اصلا زور نزدم، اصلا با دست نبود که دستمو نمی‌دیدم. با چشم فقط می‌دیدم. حساب کن فقط من دوتا چشمم.

    حاج آقا امینی خواه: فقط حضور بودی، تن نبودی.

آقا صادق: آره، این سری که رفتم مثلا یه ۶۰ متری با زمین فاصله داشتم، زمین رو می‌دیدم، جاده رو می‌دیدم، اطراف و بیابون‌های اطراف رو می‌دیدم، تا رسیدم خونه پدرم. گفتم چند ماه بعد از اینکه ترخیص شدم با خانمم، برای اینکه به خودم ثابت شه درست دیدم یا نه، با ماشینم سوار ماشینم شدیم رفتیم تا خونه پدرم اینا، دیدم ساعت ۲ یا ۳ نصفه شبه، بدون اینکه حتی یک آدرس داشته باشم، بدون اینکه از کسی آدرس بگیرم، رسیدم دم در خونه پدرم. در خونه پدرم رو که دیدم گفتم عه! این همون دَرَس، برا خانمم تعریف کرده بودم که در سبز رنگیه که بابام جلوش نوشته، در اصل نقاشی کرده مثل تابلو نقاشی رنگی رنگی درست کرده بود بابام. خانمم تعجب کرد! خب حالا خیلی تو زندگی با من به چیزای این‌جوری برمی‌خوردیم که مثلا خود به خود اتفاقایی می افتاد که طراحی ما نبود. بعد من می‌دونستم چه اتفاقاتی داره می‌افته. ناخودآگاه می‌دونستم. رفتیم جلو در خونشون. جالب بود برای خودم، کاری به بقیه ندارم، برای خودم جالب بود که چیزایی که دیدم و از این به بعد می‌بینم عین واقعیته. مثل این که دو روز اول، دو نوع پرواز نشون من دادن. یکی که سِیر می‌کردم، یکی اینکه اراده می‌کردم. مثل اینکه آموزش می‌دادن به من که برام عادی بشه این فضا. بلد بشم. خیلی عادی شد دیگه .

    حاج آقا امینی خواه: با قابلیت های بدن مثالی خودت آشنا می‌شدی به مرور.

آقا صادق: دقیقا به مرور، اتفاقاتی برام می‌افتاد که اولش برام عجیب بود بعد کم‌کم می‌دیدم عه من این قابلیت‌ها رو دارم. چه جالبه عه این این‌جوریه… و روز سوم یا چهارم بود حاج آقا، دوباره دیدم گوشه بیمارستان چسبیدم.

    حاج آقا امینی خواه: یعنی شما هی به هوش می‌اومدی و می‌رفتی؟

آقا صادق: نه، به اون حالت سیاه می‌رفتم بعد از حالت سیاه می‌رفتم تو حالتی که مشاعرم کار می‌کرد که حالا می‌دیدم خودمو که تو گوشه بیمارستان چسبیدم.

حاج آقا امینی خواه: این حالت سیاه، به نظر می‌رسه که اصحاب کهف هم تو همین حالت قرار گرفتن. قرآن میگه ” فَضَرَبنَا عَلَى ءَاذَانِهِم” ضربه بر آذان ازش تعبیر می‌کنه. میگه زدیم روی مشاعرشون. یعنی نه اینکه به خواب بردیم، توفی نمی‌گه قرآن نمی‌گه که اینارو بردم یا می‌راندم. تعبیر میراندن نداره، تعبیر توفی نداره. چون این توفی و میراندن، بردن به عالم مثاله، میگه زدم روی چشم‌ها وگوش‌هاشون، یعنی حالتی که ادراکی ندارن نه نسبت به تن نه نسبت به عوالم بعد. اصحاب کهف ظاهرا این شکلی بودن.

آقا صادق: دقیقا حتی اون پیامبر…

    حاج آقا امینی خواه: بله حضرت عُزِیر هم ظاهرا این شکلی بوده.

آقا صادق: که وقتی بیدار میشه فکر می‌کرده یک روز خواب بوده، در صورتی که اصلا من مدت زمان و گذشت زمان رو نمی‌فهمیدم تو اون حالت.
    حاج آقا امینی خواه: شما اگه صد سال هم تو اون حالت می‌موندی وقتی به هوش می‌اومدی احساس می‌کردی نیم ساعت یا حتی یه دقیقه بوده، باید به اطرافت نگاه می‌کردی، از تحولات اطرافت شاید پی می‌بردی به این.

آقا صادق: بعد روز سوم یا چهارم بود دیدم دوباره اون گوشه سقف چسبیدم. و دیدم که یک صدای قهقهه‌ی وحشتناکی میاد. اینقدر این صدای قهقهه وحشتناک، نفرت انگیز و مشمئز کننده بود که فقط می‌خواستم این صدا رو خفه کنم.

    حاج آقا امینی خواه: این الان روز چهارمه؟ خب می‌خوای که ما تا اینجا یه کاتی بدیم؟ خوب پس روز سوم تمام شد؟ روز دوم این اتفاق افتاد. و پدرتون رو رفتید دید و تمام شد و باز اون حالت سیاهی. و روز چهارم دوباره یک اتفاقی افتاد که باید تو بحث بعدی بگیم.

آقا صادق: اتفاقات پدرم روز دوم بود البته من میگم روز دوم یا سوم اصلا نمی‌دونم کی بود.

    حاج آقا امینی خواه: آهان نمی‌دونی روز چندم بود؟ پس ما اسمشو می‌ذاریم واقعه‌ی سوم، تا پایان واقعه‌ی دوم رفتیم. اما واقعه‌ی سوم…

آقا صادق: گفتن این مطالب حاج آقا تو همون تایم هم خیلی برام سخت بود، ولی با گذشت زمان یه مقداری چون تکرار کردم راحت‌تر شدم. ولی واقعا هر دفعه میگم لحظه لحظه‌اش میاد جلو چشمام.

    حاج آقا امینی خواه: خودتو اونجا احساس می‌کنی.

آقا صادق: اینقدر واقعی دیدم اینارو، شاید آدم خواب ببینه، بعد مدتی از یادش بره ولی این اینقدر واقعیه و من با پوست و گوشت و خون و روحم این رو درک کردم که هر دفعه می‌گم، شاید ده‌ها بار گفتم ولی هر بار گفتم بهم فشار وارد میشه و اذیت می‌شم واقعا از گفتنش. و سخته حاج آقا گفتن این، شاید مثل اینکه روضه‌ای هست میگن هر وقت برای حضرت صاحب الزمان (عج) روضه می‌خونید عینش رو می‌بینه، چون با روحش درک می‌کنه. من اونو می‌فهمم منظورش چیه. چون همین الان هر دفعه که می‌گم شاید تکراری باشه ولی وحشت همه وجودم رو می‌گیره. حالت انزجار وجودم رو می‌گیره از اون صدای قهقهه ای که الآن میگم. چون می‌فهمم، مثل بچه‌ای که از یه چیزی می‌ترسه تا بزرگ بشه از اون چیز می‌ترسه. مثلا از یه سگی می‌ترسه یا از غرق شدن می‌ترسه، تا آخر عمرش از آب می‌ترسه. یه بچه یه سگی پشت سرش یه واق کرده دیگه تا آخر عمرش از هر چی سگه می‌ترسه، وحشت داره. روحش می‌ترسه. من از اون صدا نفرت داشتم و هر وقت یادم میاد می‌خوام بگم انگار دارم می‌بینم و انگار دارم اون صدا رو می‌شنوم. و واقعا سلول سلولم می‌ریزه به هم. دوباره مَشاعر من برگشت و من دیدم دوباره گوشه سقف و همیشه یه جا بود اون گوش سقف بالا سمت راست بدن خودم بودم، من دیدم این‌دفعه دیگه یا کسی بالاسرم نبود یا فقط خانمم بود. اون بالا چسبیده بودم و البته خانمم زیاد حالش خوب نبود و یکی دو مرتبه بیشتر بالا سرم نیومد ولی حرف منو خیلی خوب باور می‌کرد، چون عزرائیل رو دیده بود. می‌نوشت برام.

    حاج آقا امینی خواه: عزرائیل میگی اون واقعی عزرائیل رو دیده بود؟

آقا صادق: واقعی، چون فهمیده بود که من یه چیزی دیدم، بعد خودش رفته بود تجربه کرده بود، دیده بود.

    حاج آقا امینی خواه: خودش رفته و تجربه کرده بود؟

آقا صادق: دیده بود اون خانمه رو که شوهرش مُرده بود. خب من گوشه سقف چسبیده بودم، صدای قهقهه داشت دیوانه‌ام می‌کرد. مثل اینکه  شما الآن اعصاب نداری و بیخ گوشتون صدای تلویزیون بلنده و می‌خوای به هر قیمتی که شده این تلویزیون رو خاموش کنی. من صدا داشت دیوانه‌ام می‌کرد و از بدی این صدا، رفتم که  این صدا رو خفه کنم. چون دیگه احساس قدرت می‌کردم. خـــیــلـــی احساس قدرت می‌کردم، و می‌دونستم هرچی اراده کنم تواناییشو دارم. رفتم به سمت صدا. از بیمارستان فاصله گرفتم. می‌اومدم بالا بیمارستان رو می‌دیدم. سِیر کردم، مثل همون جریان پدرم بود، سِیر کردم اومدم، مردم رو می‌دیدم تو بیمارستان. همه مردمی که اونجا بودن می‌دیدمشون. اومدم بیرون ساختمونا رو دیدم اومدم، تا رسیدم به یک اتوبانی، نمی‌دونم کدوم اتوبان بود. و از بالا آروم رفتم سمت کف اتوبان. مثلا اتوبان تو یه گودی بود، و من از بالا ماشین‌ها رو می‌دیدم. مثل اینکه هفت تا لاین ماشین، کنار هم و سپر به سپر پشت سر هم‌دیگه و در کنار هم‌دیگه دارن تو اتوبان میرن. مثل اینکه ترافیک خیلی سنگینی باشه و دیدم.. حالا اسم همه اتوبان های ما یا اسم اهل بیت گذاشتن یا اسم شهدا نمیشه اسم اینارو ببری، واسه همین من میگم شبیه به اتوبان همت یا امام علی که مثلا تو گودی قرار داره، من دیدم که اینجوری مانند ماشینا داشتن با ترافیک شدید و سپر به سپر به سمت جنوب یا سمت پایین می‌رفتن یه شیب مانندی بود، و من دیدم تا سقف این ماشینا که این کف بودن، تو منجلاب بود. فقط من سقف ماشینا رو می‌دیدم که بدنه شون تو منجلاب بود. یک منجلاب خیلی وحشتناکی گرفته تا سقف ماشینا و بو حس می‌کردم. بوی تعفن وحشتناک از این منجلاب. و من همینجوری که نگاه می‌کردم دیدم مثلا کثافات از روی این فاضلاب‌ها میاد رو میره پایین تو این آب غلتان بود و من فکر کردم سیل اومده و فاضلاب زده بالا، یه همچین چیزی. رفتم کمک کنم به راننده‌ها دیدم عه! راننده خیلی راحت و ریلکس نشسته تو ماشین و داره مسیرشو میره.

پایان قسمت ۳ فصل اول ….

روایتی از تجربه نزدیک به شهادت یک مامور امنیتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران ، تجربه ای که دیر یا زود در انتظار همه ما خواهد بود و شیرینی یا تلخی آن به اعمال خودمان وابسته است .

قسمت سوم مستند صوتی شنود

پُرتال فراموشکار - قاسم

تجربه ای که دیر یا زود در انتظار همه ما خواهد بود و شیرینی یا تلخی آن به اعمال خودمان وابسته است.

© Forgetful Portal - تمامی حقوق برای پُرتال انسان فراموشکار محفوظ می باشد.